بازم از تو مینویسم روی نامه های خیسم free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
یکی از این پدیده های تازه وارد سبک موسیقی رپه.رپ تو زادگاه خودش یعنی کوچه پس کوچه های تاریک شهر نیویورک به cnn سیاه ها معروفه چون سیاه پوست ها از رپ به عنوان یه ابزار برای گفتن مشکلات خودشون استفاده می کنند.
بی خیال این روزا همه رپ می خونن شما چطور؟فاز اول(مقدمات رپ خوندن)
1-مرحله ی اول رپر شدن گوش کردن چند تا آهنگ تو این مرحله گوش کردن آهنگ های یاس یا زدبازی پیشنهاد می شه
لطفا اول کار از گوش کردن آهنگای خارجی به شدت پرهیز کنید چون به غیر از گیج شدن از شنیدن یه سری اراجیف هیچی دستگیرتون نمی شه!
2-مرحله ی دوم اینه که باید حداقل چند شب رو تو خیابون ها خوابیده باشی.بالاخره شما که نمی خوای از این رپ خون های زپرتی باشی که می خوای؟ شما می خوای خبرنگار خیابون ها باشی(ر.ک دیس شوک از عرفان)
دلیل دیگه ی این کار اینه که اگه ایشالا بعدا خواستی آهنگ اجتماعی بخونی حداقل حرفت راست باشه که با درد جامعه آشنایی.
فاز دوم(آماده سازی)
3-شما باید استایل خودتون رو انتخاب کنید. یا لباس گشاد به سبک رپر های آمریکایی یا لباس مانکنی و تنگ تنگ به سبک رپر های تازه از تخم در اومده ی خودمون!
4-مهمترین بخش انتخاب یه اسم درست درمونه. این اسم می تونه مرکب باشه یعنی
بخش اول اسم خودتون و بخش دوم یه اسم چرت و پرت(ر.ک امیر تتلو!) بخش دوم
اسم هرچی ضایع تر باشه بیشتر به دانلود آهنگاتون کمک می کنه. اسم های
پیشنهادی ما واسه این بخش:کامبیز داغون,اصغر آس و پاس,سامان فاضلاب,کامران
غولتشن و…
5-حالا تمام عزم خود رو برای کش رفتن یه بیت درست و درمون جزم کنید. بیت های 50CENT یا 2pac به شدت پیشنهاد می شه. بعد از بیت نوبت یه تکسته.لطفا تو این مبحث از کش رفتن تکست های دیگران خودداری کنید.
تکست هرچی مزخرف تر باشه بهتر(ر.ک تکست های آهنگ های ساسی مانکن) از هرچی دم دستتون اومد واسه قافیه سازی استفاده کنید(باز هم ر.ک آهنگای ساسی مانکن)
6-حالا یه استئدیئ خوب پیدا کنید تا بتونید استعداد خودتون رو تو اون شکوفا کنید. اگه هیچ استودیویی به صدای پر مغز ! شما بها نداد سر خورده نشید بالاخره با یه می کروفون و یه کامپیوتر هم کارتون حل می شه فقط بدون میکس و مسترینگ!!
7-تو آهنگای اولتون سعی کنید یکم بیشتر پول خرج کنید و با یه رپر یه کم مشهور تر feat کنید. تو این مرحله فیت کردن با ساسی مانکن به شدت زیاد پیشنهاد می شه!
8-بهتون تبریک می گم شما اولین آهنگتون رو فرستادی صفحه اول سایت رپفا!
فاز سوم(مراحل حرفه ای کار)
9-تو دو سه تا آهنگ بعدی هم سعی کن آویزون یه نفر بشی و باهاش بخونی این جوری بهتره بیشتر شنیده می شی.
10-حالا که یکم سرشناس شدی راه خودت رو مشخص کن ببین می خوای چی بخونی: اجتماعی یا 6.8 یا پارتی یا دیس لاو
11-حالا وقتشه باید شجاعت به خرج بدی و اولین آهگ مستقل خودت رو بدی بیرون.این یه ریسکه یا بین رپ گوش کن ها پذیرفته می شی یا باید رپ رو ببوسی بذاری تاقچه بالا
12-تو آهنگا از دیس کردن رپر های دیگه به شدت پرهیز کن چون اولا دیگه دیس کردن قدیمی شده .
13-یه مدتی آهنگ نخون این جوری معروفیتت بیشتر می شه(ر.ک حسین ابلیس یا فلاکت)
14-حالا باید با برو بکس محلتون یا بکس فامیل یه گروه تشکیل بدید اسمش هم
هرچی خواستی می تونید بذاریدمثل: اسم محلتون شماره پلاک ماشین بابات,اسم
یه جونور,کد شهرتون و…
15 – بهتون تبریک می گم شما بعد از پشت سر گذاشتن این 15 مرحله رو قله ی رپ فارس ایستادی فقط بپا کله پا نشی داداش!
با احترام به تمامی خوانندگان فهیم سبک رپ که همه ما می دونیم چه هدف هایی در ذهن دارند و برای این میهن عزیز و این مردم شریف ایران زمین می خونند این متن تنها کسانی را مخاطب قرار می دهد که با دو تا آهنگ حس گنده بودن بهشون دست داده و فقط دارند این سبک موسیقی که با کلی امید و آرزو ساخته شده خراب می کنند تنها هدفشونم اینه دو نفر به اونا هم نگاه کنند نه عزیز اگه چیزی تو چنته داری که به درد این مردم می خوره رو کن اگه نه بزن به چاک خوش گذشت !!!!
یا علی !
قبل از اينكه در قطار بسته شود، خودت را داخل كوپه پرتاب ميكني. كوپه شلوغ نيست اما جايي هم براي نشستن پيدا نميكني. جلوي در وسط دستت را به ميله فلزي بند ميكني. قطار حركت ميكند. چشم ميگرداني.نگاهت درميان مردم داخل قطار ميچرخد. به مردم نگاه ميكني اما كسي را نميبيني. ذهنت درگير است. به وعده ملاقاتي كه درپيش داري فكر ميكني، به چيزهايي كه ميخواهي بگويي، به چيزهايي كه شايد بشنوي و به كسي كه دوستش داري. غرق تفكراتت هستي و گهگاه جاي دستت را عوض ميكني تا بتواني از سردي فلز لذت ببري.به او فكر ميكني و اينكه كجا و چگونه با يكديگر آشنا شدهايد، به اينكه براي اولين بار اورا كجا ديدهاي، به ياد نميآوري. بيشتر فكر ميكني تا بلكه خاطرهاي، لحظهاي و يا تصويري را از اعماق ذهنت بيرون بكشي. هيچ چيز را به ياد نميآوري. تعادلت را از دست ميدهي. قطار ميايستد. سرت به ميله خورده است. عصبي نيستي، دلخوري. به تابلوي ايستگاه نگاه ميكني. اين ايستگاه؛ ايستگاه تو نيست. در باز ميشود. چند نفر پياده ميشوند و عدهاي سوار ميشوند. علاقهاي به پيدا كردن جايي براي نشستن نداري. فقط جاي دستت را عوض ميكني. كجا بودي؟ نميداني. به چه چيز فكر ميكردي؟ يادت نميآيد. ميان جمعيت چشم ميچرخاني. جوانك شلوار گشاد، زن بزك كرده كه بخشهايي از تنش پيداست، دوپيرزن حراف، پيرمردي ايستاده كنار در و يك فرشته را ميبيني. فرشته چشماني درشت و موهايي مجعد دارد و خال بسيار كوچك زير چشم چپش قهوهاي است. بينياش چنان زيبا و بينقص است كه گويي آنرا از سنگ تراشيدهاند. فرشته امروز تو دختر بچهاي پنج - شش ساله است كه دست مادرش را گرفته و به مردم نگاه ميكند. تابحال موجودي به اين زيبايي ديده بودي؟ قطعا نه. هرگز هم نخواهي ديد. به دختربچه نگاه ميكني و تجسم ميكني كه چندين سال بعد چقدر زيباتر خواهد شد. فرشته كوچك تو همانطور كه دست مادرش را گرفته است، با دقت و تعجب به مردم نگاه ميكند. به دختربچه خيره شدهاي كه نگاهش از شخصي به شخص ديگري ميچرخد. براي دختربچه دست تكان ميدهي. نميبيند. دوباره دست تكان ميدهي. بازهم تورا نميبيند. منتظر ميماني تا گردش نكاهش به تو برسد. دختربچه حالا به زن جوان بزك كرده زل زده است. زن جذاب است و خوشپوش، و در كاري كه قصد انجامش را دارد موفق است. حتي نگاه فرشته تو را هم دزديده است. تابحال چندبار با چنين زناني برخورد داشتهاي؟ درباره آنها چه ميداني؟ درباره زناني مثل مادر دختر چطور؟ لباسش و رفتار موقر و صادق است. كدام يك را ميشناسي؟ كدام يك را ميپذيري؟ نميداني. تو فقط يك زن را ميشناسي و او را دوست داري. او شبيه كدام است؟ نميداني. فقط اورا دوست داري. ناراحتي. زني را دوست داري كه حتي اورا نميشناسي. حتي به ياد نميآوري كه چگونه با او آشنا شدهاي. سربرميگرداني. فرشته به تو نگاه ميكند. برايش شكلك درميآوري. نميبيند. شايد او به تو نگاه نميكند و فقط اين تويي كه به او نگاه ميكني. دختربچه حالا به پيرمردي كه كنار درايستاده است نگاه ميكند. چهره پيرمرد را نميبيني و تنها از موي سفيد و اندامش ميداني كه مسن است. پيرمرد در دست راستش انگشتري با نشان زنبق سلطنتي دارد. چقدر اين انگشتر برايت آشناست. قبل از اينكه به انگشتري و نشان آن فكر كني متوجه ميشوي كه دختربچه ميخندد. حدس ميزني كه پيرمرد براي او شكلك درآورده است. كنجكاوي. قبل از هرچيز انگشتر و اينكه دختربچه چرا از بين اينهمه آدم جذب اين پيرمرد شده است. دلت ميخواهد الان به جاي پيرمرد در مركز توجه فرشته بودي. پيرمرد پالتوي مشكي و شال گردن خاكستري دارد. لباسها و كفشهايش نو نيستند، اما مرتب و تميزند. متوجه ميشوي پيرمرد دستش را روي ميله جابجا ميكند. شايد او هم ميخواهد از سردي فلز لذت ببرد. لبخند ميزني. قطار ميايستد. فرشته را ميبيني كه براي پيرمرد دست تكان ميدهد. پيرمرد از قطار خارج ميشود. ترديد نميكني. پياده ميشوي. حسودي. بدنبال پيرمرد به راه ميافتي. ميخواهي بداني اين پيرمرد كيست و بداني انگشتر از كجا آمده است و پیرمرد چه نكته جذابي دارد كه نگاه فرشته تو را دزديده است. باوجود سن پيرمرد هرچه تلاش ميكني به او نميرسي. روي پله برقي ايستادهاي و به پيرمردي كه چهار پله بالاتر از تو ايستاده است نگاه ميكني. هوس ميكني كه دستت را به ديوار بكشي و كمي از سردي استيل روي ديوارها لذت ببري. دستت را بالا ميبري اما سريع پس ميكشي. ميبيني كه پیرمرد دستش را روي ديوار ميكشد. دمغي. اين پيرمرد چيزهايي را كه تو دوست داري از آن خود ميكند. نگاه فرشته را از تو دزديده است و حالا سرماي فلز را از آن خودش ميكند. شايد اين فقط يك اتفاق باشد. با خودت فكر ميكني شايد يك اتفاق نباشد. شايد اين پيرمرد نيست كه همه چيز را از تو ميدزدد، شايد اين تويي كه ديگران همه چيزت را ميبرند. نگراني، ميترسي. با خودت فكر ميكني نكند معشوقهات را همين پيرمرد از آن خود كند. به ياد قرار ملاقاتت ميافتي. اما از پيرمرد ميترسي. ميخواهي تعقيبش كني. پيرمرد از ايستگاه خارج ميشود. تو نيز به دنبال او از ايستگاه خارح ميشوي. تابلوي ايستگاه را ميبيني. اين ايستگاه؛ ايستگاه تو بود. پيرمرد در پيادهرو به طرف شمال حركت ميكند. ميترسي شايد پيرمرد را گم كني. سرعتت را زيادتر ميكني و همچنان به او نميرسي. پيرمرد به چهارراه نزديك ميشود. ميداني كه از عرض خيابان عبور نخواهد كرد و درپيادهرو به سمت غرب حركت خواهد كرد. از كجا ميداني؟ حدس زدهاي؟ نميداني. پيرمرد به چهارراه ميرسد و به طرف غرب به حركتش ادامه ميدهد. تعجبزدهاي. متحيري كه چگونه توانستي مسير حركت پيرمرد را پيش بيني كني. بهسرعت به راهت ادامه ميدهي، اما ناگهان ميايستي. متوجه ميشوي كه پيرمرد دسته گلي در دست دارد و درتمام اين مدت تو آنرا نديده بودي. چگونه پيرمرد را زيرنظر داشتي و دسته گل را نديده بودي؟ نميداني. فقط ميداني پيرمرد دسته گلي نيلوفر در دست دارد. اين را هم ميداني كه هنوز نتوانستهاي صورت پيرمرد را ببيني. پيرمرد قدمهايش را آهسته ميكند و به پلاكها و تابلوها نگاه ميكند. به دنبال آدرسي ميگردد. تعادلت را از دست ميدهي. دستت را به ديوار تكيه ميدهي كه به زمين نيافتي. عصبي هستي. جواني كه از كنارت رد شده بود، به تو تنه زده و رفته است. به سمت پيرمرد برميگردي. پيرمرد جلوي يك در ايستاده است و قصد ورود دارد. شايد اين آخرين فرصت تو باشد. خودت را جمع ميكني و طرف پيرمرد ميدوي. درحال دويدن هستي كه خشكت ميزند. پيرمرد درحال وارد شدن به زيرزمين سرش را برگردانده و به تو نگاه ميكند. نه، به تو نگاه نميكند. سرش را بالا گرفته و به آسمان نگاه ميكند. ابروهاي كمپشتاش را گره كرده است و با همان دستي كه انگشتر زنبق سلطنتي دارد، موهاي سفيدش را مرتب ميكند. عينك كائوچويي قهوهاي به چشم دارد و يقه پيراهن آبي روشناش برق ميزند. پيرمرد وارد زيرزمين ميشود. مات و مبهوتي. تمام اين اجزا صورت را ميشناسي. اما كجا؟ نميداني. اين صورت متعلق به كيست؟ نميداني. براي پيدا كردن جواب وارد زيرزمين ميشوي. زيرزمين درحقيقت يك گالري هنري است. ديواري را رد ميكني و به سالن گالري ميرسي. كسي را نميبيني. متعجبي. شايد پيرمرد از در ديگري وارد فضايي جداگانه شده باشد. برميگردي. دري وجود ندارد. دوباره وارد سالن ميشوي. عكسهايي سياه و سفيد وبه ديوارها آويخته شدهاند. يك نمايشگاه عكس برپاست. صدايي زنانه ميگويد: « چه عجب! زود اومدي.» صدا را ميشناسي. به طرف صدا برميگردي. محبوب تو! اينجا؟ به خاطر ميآوري. وعده امروز اينجا بوده است. امروز افتتاحيه نمايشگاه عكس دختر مورد علاقه توست. شانههايت را بالا مياندازي و سرت را كج ميكني. تو را برانداز ميكند و ميگويد: « ميتونستي حداقل يه شاخه گل بگيري دستت و بياي.» عصباني است. «حالا دسته گل پيشكش خودت.» دستپاچهاي. فراموش كرده بودي. ميخواهي توضيح بدهي كه اجازه نميدهد حرف بزني. ميگويد: « ببين! ميگم خودت ميخواي اينجوري بشه قبول نميكني. كاراي خودت رو ميبيني؟ به هرحال ... خوب شد به اينجا رسيد. چند وقته كه ميخوام يه چيزي رو بهت بگم. ببين من و تو ديگه ....» ادامه حرفهايش را نميشنوي. مبهوتي. به تابلوي بزرگ پشت سر دختر خيره شدهاي. عكس بزرگي است از نيمرخ يك پيرمرد كه در پاركي نشسته است. متحيري. پيرمرد؛ پيرمرد امروز توست، حتي با همان لباسهايي كه امروز به تن داشت. به عكس با دقت نگاه ميكني. پارك و فضاي آن برايت آشناست. درختان، بوتهها و پرندگان پارك را بهخوب ميشناسي. اما به ياد نميآوري كه چه زماني و چه مكانيست. به عكس خيره ماندهاي كه با صداي فرياد به خودت ميآيي. « حواست كجاست؟ هان؟ دارم باهات حرف ميزنما.» دختر عصبانيتر شده است. دستانت را باز ميكني و لبخند ميزني. دختر تغيير حالت ميدهد و ميگويد: « طرف من نيا! به من هم دست نزن!» صدايش آرام ولي محكم شده است. عينكش را از روي بيني زيبا و خوشتراشش برميدارد و مينشيند. « ببين! بذار خيالت رو راحت كنم. من ديگه نيستم.» سرش را آرام تكان ميدهد و موهاي مجعدش ميلرزند. نفس تازه ميكند و ادامه ميدهد: « يادت ميآد اونروزي كه اين عكس رو ازت گرفتم. دفعه اولي كه همديگه رو ديديم رو ميگم. توي پارك نشسته بودي و ....» هيچ حسي نداري. ذهنت خالي شده است. عكس، دوربين، پارك، معشوقهات، همه و همه برايت آشنا هستند ولي چيزي به ياد نميآوري. به محبوبت نگاه ميكني، شايد هم فقط اين اوست كه به تو نگاه ميكند. به خال قهوهاي و كوچك زير چشم چپش خيره شدهاي. جملاتش را ميشنوي، اما نميفهمي. « ميدوني چيه؟ من اصلا از قيافهات خوشم نميآد. از اولش هم اشتباه من بود. معذرت ميخوام. از اون ابروهاي كم پشتات حالم بهم ميخوره. از اون عينك كائوچوييات متنفرم. عقام ميگيره وقتي ميبينم هميشه خدا پیرهن آبي ميپوشي. اصلا مگه تو پادشاه فرانسهاي يا مثلا شاهزاده انگليسي كه انگشتر زنبق سلطنتي دستت ميكني. به چه زبوني بهت بگم ....» ميخواهي فرياد بزني كه «اين امكان نداره.». صدايت درنميآيد. ذهنت خاليست. دنيا دور سرت ميچرخد. چشمانت سياهي ميروند. سرت گيج ميرود. ميافتي. سقوط ميكني. همه جا تاريك و تهي است.
ابتدا به مصاحبه علی مطهری توجه می کنیم :
آقای مطهری شما هفته گذشته هم در برنامهای در سیما حضور یافتید و در اینباره صحبت کردید. در این رابطه به چند سؤال پاسخ دهید، اول آنکه چرا با اخراج دانشآموزان دختر از مدارس مخالف هستید؟ چگونه میتوان دانشآموزان ازدواج کرده را در دبیرستانها ثبتنام کرد و آنکه آنها را اخراج نکرد؟
من مخالف اخراج دانشآموزان ازدواج کرده از مدارس هستم به چند دلیل. اول آنکه مگر همه ما نمیدانیم که در حال حاضر بسیاری از دانشآموزان حتی در مقطع راهنمایی از تمامی مسائل ازدواج با خبر هستند. پس بگذاریم با ازدواج مشکلات غریزی آنها حل شود و به ادامه تحصیل بپردازند. من مخالف آن هستم که دانشآموزان را از مدارس به این دلیل که زندگی تشکیل دادهاند اخراج کنیم
آیا این اظهار نظر عاقلانه است؟ اینکه دبیرستانیها با هم ازدواج کنند؟ بچههایی که هیچگونه درآمدی ندارند و نمیتوانند از پس زندگی و مخارج آن بر آیند؟
من درآن برنامه تلویزیونی هم در این رابطه صحبت کردم. درآن برنامه موضوع دختران و پسران جوان بودند و رابطهای که در حال حاضر دختران و پسران در جامعه ما دارند. همه ما میدانیم که امروزه دختران و پسران با هم دوست میشوند و روابطی را برقرار میکنند که همه ما میدانیم نامشروع است و حتی در بسیاری از مواقع خانوادهها هم در جریان هستند. ما هم میگوییم باشد همین رابطه در جریان باشد اما به صورت مشروع. آنها بیایند و ازدواج موقت کنند.
فرض را بر این میگیریم که آنها بیایند و ازدواج موقت کنند. میدانید این نظریه را تنها برای پسرها بیان میکنید؟ در عرف جامعه ما دختران نمیتوانند ازدواج موقت داشته باشند و بعد هم ازدواج موقتی برایشان مهیا شود هیچ خانوادهای با این مسئله کنار نمیآید آن هم برای دختران
اما در حال حاضر میبینیم که متأسفانه در بسیاری از خانوادهها دوستی بین دختران و پسران مرسوم شده است. حتی در حد صحبت کردن و معاشرت عادی. من میگویم این رابطه را بیاییم و سروسامان دهیم همین. میدانید که در تحریکات جنسی در جامعه ابزار متعددی پیدا کرده است. خوب است بیاییم و روش اسلامی آن را به کار بریم و دست از عرف نادرستی که برای خودمان مرسوم کردهایم بر داریم. اصولاً اسلام توصیه میکند غریزه جنسی را تحریک نکنیم. باید برای دختران و پسرانمان شرایط را محیا کنیم تا کمتر به گناه آلوده شوند باید هدف این باشد. مثلاً ورزش کنند و به کار و فعالیت اجتماعی بپردازند و شرایط برای ازدواج موقت فراهم شود.
میدانید که شرایط برای کار و فعالیت اجتماعی اصلاً فراهم نیست؟
واضح است که زمینهاش فراهم نیست. برای همین است که جوان نمیتواند ازدواج دائم داشته باشد برای همین است که آنها را به ازدواج موقت ترغیب میکنیم. این را برای این میگویم که راه غربیها را برای دوستی در نظر نگیرند.
به نظر میرسد که این روش غربیتر است. اینکه موقت به کسی دل ببندی و به راحتی از او جدا شوی و دوباره. . . .
در حال حاضر این ارتباط بین دختران و پسران برقراراست. چرا واقعیات جامعه را نمیخواهیم باور کنیم خیلی از دختران و پسران با هم دوست میشوند و بعد هم خیلی زود از هم جدا میشوند خوب بیایند و با هم ازدواج کنند و خانوادهها هم این را بپذیرند. وجدان دینی جوانها را راحت کنیم و نگذاریم برای آنها گناه کردن عادی باشد. البته در این میان بعضی از مراجع اجازه پدر را هم میخواهند که باید ممانعتی از طرف والدین نباشد
به نظر شما تا چهاندازه این روش به سلامت جامعه کمک میکند؟
این اقدام به سلامت افراد در درجه اول کمک میکند. عقدههای
روحی و روانی افراد بسیارفروکش میشود و برای آنها مسائل جنسی تبدیل به
موضوعی عادی میشود که اسلام هم راه را برای آنها باز گذاشته است. در غرب
شاهد هستیم که این موضوع با روش دیگری عادی است اما اسلام در همه دوران
برای مسائل راه کاری دارد.
پس شما میگویید که ازدواج موقت را ترویج نماییم؟
من نمیگویم ازدواج موقت را ترویج نماییم. من میگویم در اسلام در این رابطه محدودیتی وجود ندارد و این عرف و رسوم ماست که ایجاد مشکل میکند و این اشتباه است.
حالا لازم است ما به ایشان بگوییم چنین داماد کم سن و سالی که تازه پشت لبش سبز شده و بالغ شده است، چگونه
می تواند همسرداری کند و از عهده زندگی مشترک برآید، سوالی است که لابد ایشان +
آقایان و خانم های مسوول ، جوابش را می دانند!
در شرایطی که مردان و زنان 30 ساله این ممکلت به هزاران مشکل، از ازدواج
محروم مانده اند و در همین شرایط آقایان و خانم های مسوول به صرافت شوهر
دادن بچه مدرسه ای ها افتاده اند، از طنزهای روزگار ماست.
این روزها، گویا تمام مشکلات مملکت حل شده و فقط مانده شوهر دادن دختران
مدرسه ای که آن هم به همت مشترک تعدادی از مقامات دولتی و نمایندگان مجلس
در حال حل و فصل است و فقط بحث بر سر این است که بچه مدرسه ای ها ازدواج
دائم کنند یا موقت؟! و لابد پس از این معضل بعدی میزان مهریه اعلام می شود !!!!!
این بحث البته چند روز پیش مطرح شد ولی با ادامه مباحث مسوولان پیرامون
آن، گویا بعضی ها می خواهند این موضوع را جدی کنند ؛ بخوانید:
حمیدرضا حاجی بابایی: از ازدواج دختران دانش آموز خوشحال می شوم.
دقیقا باید از ایشان پرسید که از چه موضوع این قضیه لذت می برند ؟؟!! آیا یک دختر دبیرستانی که به دنبال تجربه و اجتماعی شدن و مطرح شدن است باید وارد مسئله بزرگی همچون ازدواج بشود ؟! آن هم دختران دبیرستانی که 15 16 سال بیشتر ندارند و همین الان هم اگر به زور مادر گرامیشان نباشد حتی از خواب ناز برای رفتن به مدرسه بیدار نمی شوند حالا آن ها باید خانوم خانه هم لقب بگیرند !
سرپرست مرکز امور زنان و خانواده ریاست جمهوری: ازدواج دختران دانش آموز
راهی برای جلوگیری از فساد است. فقط آموزش و پرورش آنها را به مدارس شبانه
نفرستد به شرطی که آنان مانند یک دختر و نه یک زن ازدواج کرده در کلاس های
درس حاضر شوند و از ازدواج خود با کسی صحبت نکنند ... با ازدواج موقت آنها
مخالفم، ازدواج دائم بهتر است.
باید از ایشان پرسید که فساد را چه چیزی تعریف می کنند !!! آیا برای جلوگیری از فساد باید خودمان را وارد بازی بزرگ تر و چالشی عمیق تر کنیم ؟؟؟؟ ایشان فکر نمی کنند که این کار به نوعی عوض کردن واژه ی فساد است ؟ به نوعی ما برای حل مسئله فساد صورت مسئله را پاک کردیم !!!!!
علی مطهری نماینده مجلس: دانش آموزان با یکدیگر ازدواج موقت کنند.
و ... .
البته اینکه شرایط در جامعه به گونه ای باشد که جوانان در سن مناسب ازدواج
کنند، آرزوی همگانی است اما در شرایطی که مردان و زنان 30 ساله این ممکلت
به هزاران مشکل، از ازدواج محروم مانده اند و در همین شرایط آقایان و خانم
های مسوول به صرافت شوهر دادن بچه مدرسه ای ها افتاده اند، از طنزهای
روزگار ماست، روزگاری که هر دم از باغ آن بری می رسد، تازه تر از تازه تری
می رسد!
راستی بیایید از خود مسوولان بپرسیم : اگر همین فردا برای دختران مدرسه ای
این مسوولان خواستگار بیاید، آیا اصلا در را به رویش باز می کنند و بعد هم
دختر بچه شان را شوهر می دهند که دارند برای مردم و دختران مردم نسخه می
پیچند؟!
اصلا بیایید فرض را بر این بگذاریم که دختران مدرسه ای باید شوهر کنند!
حال قرار است دامادها چه کسانی باشند؟ لابد آنها نیز باید با اختلاف سنی
اندکی، دانش آموزان پسری باشند که انشاءالله قرار است دیپلم بگیرند،
دانشگاه بروند، به سربازی اعزام شوند و اگر قسمت شد، روزی روزگاری کار
پیدا کنند و شاغل باشند! و در این دوره زمانه که پدر خانواده 5 6 ماه یه بار حقوق میگیرد این داماد کوچک تکلیفش چیست ؟؟؟!!!!
حالا چنین داماد نوجوانی
چگونه می تواند همسرداری کند و از عهده زندگی مشترک برآید، سوالی است که
لابد آقایان و خانم های مسوول ، جوابش را می دانند! البته ای کاش این
دانسته های خود را به زنان و مردان بزرگسال جامعه که در مشکلات زندگی گیر
کرده اند منتقل نمایند تا بلکه گشایشی در زندگی زوج های جوان و میانسال و
کهنسال جامعه ایجاد شود!
واقعا معلوم نیست فضای ذهنی بعضی ها چگونه شکل بندی شده است که این قبیل
خلاقیت ها از آن بیرون می تراود و در جامعه ای که مرد و زن دانشگاه رفته و
شاغل و دارای مسکن، در هزارتوی مشکلات مالی و رفتاری و روانشناختی مانده
اند و در برابر بسیاری از مسایل مستاصل هستند (چون قدرت حل مساله به آنها
آموزش داده نشده است) عده ای پیدا می شوند و علم ازدواج بچه مدرسه ای ها
را بلند می کنند و ول کن ماجرا هم نیستند!
اصلاً آیا فکر کرده اند که اگر تفکرات انها عملی شود ، در کوتاه مدت میزان طلاق چند برابر خواهد شد؟ در واقع می توان گفت دیگر باید منتظر طلاق های 3 روز پس از ازدواج باشیم ! چون چیزی که یه نوجوان به دنبال آن است کجا و یه عمر زندگی کجا !!!!!
مسوولان اگر دلشان به حال جوانان می سوزد، ابتدا فکری به حال میلیون ها
جوان دختر و پسری که طبق عرف جامعه به سن ازدواج رسیده اند بکنند، صیغه
دائم و موقت دانش آموزان پیش کش شان!
از این گذشته، آیا در آموزش و پرورش هیچ مشکلی نمانده است جز ازدواج
دختران دانش آموز که وزیر راجع به این موضوع سخن می گوید؟ آیا مشکل معلمان
حق التدریسی حل شد؟ آیا مصیبت سالانه نقل و انتقالات مرتفع شد؟ آیا سطح
علمی معلمان ارتقاء یافت؟ آیا همه مدارس، استاندارد و ضد زلزله شدند؟ آیا
همه افراد واجب التعلیم زیر پوشش مدارس قرار گرفتند؟ آیا کتاب های درسی
روزآمد شدند؟ آیا ...؟!
این بحث را البته می توان همچنان ادامه داد و از طرز تفکر کسانی که تمشیت
امور جامعه را به دست گرفته اند ، بی نهایت تعجب کرد و اما این مقاله را با
این سخن خطاب به برخی مسوولان کوتاه می کنیم که " شرم بر شما که امور مهم
کشور را رها کرده اید و هر روز حاشیه ای می سازید برای غافل کردن مردم از
آن چه در جامعه و در پشت پرده ها می گذرد!"
فردا صبح هم می رسه ، با مادرش رفته ثبت نام ، لباس های ساده ای تنشه ،
هنوزم دست تو صورتش نبرده اما خوشگلی تو صورتشه توی وجودش ، انگار خدا
نقاشیش کرده باشه ، از هفت قلم آرایش خبری نیست ، از مانتوی کوتاه و تنگ
هم خبری نیست ، اما همین جوری هم جذابه همین جوری هم کلی نگاه پاک و آلوده
رو جلب می کنه کلی سر رو وادار به چرخیدن می کنه ، وارد دانشگاه که میشه ،
از ذوقش نمی تونه خودشو نگه داره ، میزنه زیر گریه ، وای باور نکردنیه
چیزی که تو خواب همیشه میدید الان جلوی چشمشه ، جلوی روش!!! از ذوقش نمی
دونه چی کار کنه انگار دست هاش مال خودش نیستند ، رو دیوار دست می کشه ،
میخواد لمس کنه چیزی که بدست آورده ، چیزی که واسش بیدار بود ، چیزی که
همیشه خوابشو میدید و الان مال اون شده!!!
به اطرافش نگاه نمی کنه ، توی دنیای خودشه ، حواسش نیست چه قدر با بقیه فرق داره ، حواسش
به شاخه گل هایی که مادر و پدرها برای بچه هاشون گرفته اند نیست ، حواسش
به سوییچ های مشت شده تو دست هم ورودی هاش که باباشون بهشون کادو داده هم
نیست بینی های عمل شده هم ورودی هاش که بازم کادوی دانشگاه است نگاهشو جلب
نمی کنه ، ولی اون از همه خوشحال تره چون جونشو گذاشته تا به آرزوش رسیه .
ثبت نام می کنه دانشگاه هم بهش خوابگاهشو میده مادرشم باید برگرده شهر
خودشون و اون از الان از همین الان که از آغوش خداحافظی مادرش بیرون میاد
واسه خودشه ، مسئول و مراقب اول و آخر خودشه توی این شهر بزرگ، شهری که پر از گرگه ، شهری که اون به خاطر آفتاب مهتاب ندیدن الان یکی از بره هاشه !!!
چند روزی از دانشگاه رفتنشم میگذره ، بهترین لحظات زندگیشو داره
میگذرونه ، داره از خودش لذت میبره ، از نتیجه تلاشش ، از نتیجه بیدار
موندن ها ، داره نتیجه شیرین تست های درست جلسه کنکورشو میچشه
روزی میرسه که از در دانشگاه که داه میاد بیرون و راه پیاده رو رو پیش گرفته صدای بوق ماشین پشت سرش توجهشو جلب می کنه ، برمیگرده ، نمیشناسه ! صورتشو دوباره بر میگردونه و راهشو میره این دفعه ماشین کنارش ترمز می کنه و شیشه اش اتوماتیک میاد پایین
خوشتیپه و جذاب و صد البته مودب ازش میخواد که سوار شه و تا خوابگاه برسونتش ، دختر قبول نمی کنه ، چون نمیشناسه
دختر : شما ؟
پسر : من قصد مزاحمت ندارم ولی مسیرم همیشه از این طرفه و دیدم که شما
پیاده این مسیرو میرید گفتم حالا من که دارم این مسیرو میرم شما رو هم
برسونم
دختر با عصبانیت و دل پر به طرف نگاه میکنه انگار خصومتی بینشون وجود
داشته ، پاکی وجودش مانعشه ، حتی یه رسوندن هم نمیتونه قبول کنه ، اما از
طرفی از ادب و منش پسر خوشش اومده پسر در جلو رو براش باز می کنهاما دختر مکث زیادی می کنه و در آخر دستش به دستگیره ی عقب ماشین میره
تو راه با هم صحبتی نمی کنند وقتی میرسند دم خوابگاه ، پسره اجازه یه
دقیقه وقت میخواد توی این یه دقیقه فقط ازش میخواد فردا یه قرار کوچیک با
هم داشته باشند دختر بدون اینکه حرف بزنه از ماشین پیاده میشه
پسره ساعت های ورود و خروج دختر رو میدونه همینکه از در دانشگه بیرون میاد جلوی راهش سبز میشه ، نوع برخوردش آدم خوبی نشون میده ، کلامش به بی سرو پاها شبیه نیست ، جذابیتش فوق العاده است
دختر قبول می کنه و با هم یه قدم کوتاهی میزنند ، پسر غیر مستقیم علاقه
مندیشو نشون میده و ازش میخواد با هم بیشتر آشنا بشن ، دختری که تا این سن
رابطه با پسر براش تعریف نشده بود الان با یه تجربه جدید مواجه شده ، یه
تجربه خوب و استثنایی ، از شخصیت پسر هم خوشش اومده ولی قبول نمی کنه اما
پسر باز هم اصرار می کنه که فقط یه دوستی ساده بدون هیچ چیز دیگه انگار
پاکی دختر رو سنجیده و به ساده بودنش مدام تاکید داره!
روز ها میگذره ، دختر روحیه بهتری نسبت به قبل داره ، حس تنهایی اولیه
باهاش نیست ، وارد یه مرحله جدید تو زندگیش شده ، کم کم اعتمادش به پسر
داره جلب میشه و کم کم داره باورش می کنه ، واقعا هم پسر خوبیه ، یه همراه
واقعی ، چه بخواد چه نخواد دیگه اون رابطه ساده شکل جدی تری به خودش گرفته
دیگه بهش بی اخساس نیست ، پای اعتماد که وسط میاد حس هم همراش میاره ، آدم
شایسته ای از چشم دختر برای احساس پیدا کردن به نظر میاد !!! پسر ، خوشگلی
دخترو تو روش مدام میاره ، ازش میخواد که شیک تر بپوشه ، یکمی آرایش کنه ،
دختر قبولش داره به حرفاش هم کم و بیش گوش میده
دختر نا خودآگاه بیشتر از قبل به پسر نزدیکه ، دست خودش نبوده اما بهش نزدیک شده ، شاید یه روز نبینتش انگار یه چیزی هم گم کرده یعنی وابسته شده ، براش یه تجربه نو بود ، یه دنیای جدید!! روزی جز با داداشاش با مذکر دیگه ای در ارتباط نبوده ، اما الان مزه این رابطه رو چشیده ، ترسی که یه روزی داشت هم دیگه تو وجودش نیست ، دیگه واهمه ای از صدا کردن اسم کوچیک اون پسر نداره ، بعد مدت ها وقتی دارند با هم راه میرن و دستش تو دستشه نمیترسه ، حس اعتماد نمیزاره که بترسه ، هر روز به پسر نزدیک تر میشه ...
لحظه های شیرینی رو داره سپری می کنه قابل مقایسه با اول پاییز و شروع
دانشگاه نیست ، دیگه از انزوایی که داشت فاصله گرفته حتی لباس پوشیدنشم
قشنگ تر شده پسر فوق العاده عوضش کرده ، تو جهت کامل شدن تغییرش داده و
دختر هر روز بیشتر به پسر تکیه میده ، پسر هم تیکه گاه محکمی نشون میده ،
حرفاش ، نگاهش ، حرکاتش ! مدتیه فقط یه چیزی ورد زبونشه : تا آخرش باهاتم
دختر از این اطمینان قلبی هر روز بیشتر احساس خوشبختی می کنه دیگه
آلوده ی پسره داره میشه، چیزی که تو ذهنش قبلا جایی نداشت و الان داره بهش
تحمیل میشه
میدونه تا آخرش باهاشه ، هر روز بیشتر خودشو در اختیار پسر میزاره ، چون با تمام وجودش دوسش داره و
اون هم این احساس رو متقابل داره پیدا می کنه ، زندگیش تو مسیر خوبیه لذت
میبره شده مثل بقیه دخترا که دست تو دست دوست پسرشون خیابون ها رو میگردند
، اعتماد به نفسش زیاد شده ، این اعتماد به نفس رو حرفای عاشقانه ی پسر
بهش داده ، دوستت دارم هایی که روزی 100 بار ازش میشنوه ، بغلی که حسش می
کنه و شاید مزه بوسه ای که زیر لب چند روز پیش برای اولین بار اخساس کرد
!!!
ماه ها پشت سر هم می گذرند و این دو تا با همند ، دختره مطمئنه که تا انتها پسره رو داره ، پسره دم از عاشق بودن میزنه ، ادعا می کنه تا آخر باهاشه ، اطمینان میده شریک آینده زندگیشه
خود دختر دیگه قابل مقایسه با قبل نیست ، خودش هم دیگه ترسی از ابراز
علاقه نداره ، نه دوستت دارم گفتن براش ترس میاره ، نه دست دور گردن پسر
انداختن . دیگه براش عادی شده ، اگه انجام نده دلش سنگینی می کنه ، آخر شب
حسرتش براش بی خوابی میاره !!!!!
دیگه از بی تابی های اول خبری نیست ، دیگه دلش نمیگیره که مادرش صبح از خواب ناز بیدارش کنه ، دلش واسه داداش های کوچیکش کم تر تنگ میشه، وجود این پسر نمیزاره کمبودی حس کنه ، خلا عاطفیش کامل پر شده ، هر روز هم وابستگیش بیشتر میشه
هر روز از پسر حرفای جدیدی میشنوه حرفایی که قلبشو میلرزونه یه بار هم دعوتی رو از پسر میشنوه
آره !یه بارم میرسه که پسره دخترو خونه اش دعوت می کنه ، دختر خوشحال میشه و استقبال می کنه از دعوتش ، اون روزی که جلو در ماشین باز شد و رفت عقب نشست رو یادش هم نمیاد که با این لحظه مقایسه کنه ، حق هم داره اون موقع پسر رو نمیشناخت اما الان یه تیکه از وجودشه ، یه گوشه از قلبش ، یه چیز گرانبها که در روز هزار بار خدا رو به خاطر داشتنش شکر میکنه، قبول می کنه که آخر هفته خونه پسره بره
آخر هفته هم میرسه و اون باید بره خونه پسر
خودشو جلوی اینه کلی واسه این دعوت آماده میکنه بعد این همه مدت
گذروندن تو تهران میدونه چه جوری خودشو درست کنه که جذاب باشه ، زیباتر به
چشم بیاد ،فقط فکر و ذکرش اینه که دیر نرسه اونجا که مبادا پسر به خاطر بدقولیش
ازش دلخور بشه ، حتی فکر اینم کرده که اگه این اتفاق افتاد چجوری از دل
پسر در بیاره یه بوسه و یه معذرت خواهی دخترانه قشنگ رو واسه این لحظه
کنار گذاشته، به چیز دیگه ای فکر نمی کنه حتی نمیدونه واسه چی دعوت شده اون فقط میخواد با پسر باشه بیشتر داشته باشتش و بیشتر تجربه بگیره
وقتی خونه پسره میره یکم دیر کرده ، اخمای پسره رو وقتی در رو روش باز
میکنه میبینه اما نگرانی نداره براش میدونه یه بوسه که توش جز احساس پاک
دخترونه اش چیزی جا نداره همه چیزو به حالت اول بر میگردونه
تا حالا زیر یه سقف تجربه ی داشتن پسررو نداشته ، تجربه حرف زدن باهاش ، خندیدن ، تو بغلش رفتن
به حرفای پسر با کمال میل گوش میده ، به خواهشاش نه نمیگه ، به خواسته هاش فقط میگه چشم چون حتی نمیخواد اون پسر احساس یه لحظه ناراحتی تو وجودش بره ، هر پیشنهادی که باشه حتی اگه در گوشش گفته بشه بریم تو اتاق !!!
به پسر اعتماد داره ، از اینکه دست پسرو رو بدنش حس کنه ترسی نداره ،
از مزه لب پسر که محکم گرفتتش توی اون لحظه لذت میبره اینکه رو تخت پسره
تو بغلش بخوابه در حالی که داره به لباسای از تن در اومده خودش که رو زمین
افتادندنگاه می کنه نمی ترسه نه نمی ترسه !!! دوست داره !! چون براش آرامش دهنده است هر چیزی که توش اون پسر باشه براش التیام بخشه
از اینجا به بعد مال خودش نیست ، مغزش کار نمیکنه فقط احساسش بهش میگه چی کار بکن چی کار نکن
احساسش تو اون لحظه اجازه همه چیزو میده ، اجازه حس یه تن دیگه روی خودش ، اجازه نزدیک شدن تا آخرین حد ممکن ، اجازه کم شدن چند قطره خون از بدنش !!!!توی این لحظه به چیزی فکر نمی کنه ، براش بکارت تعریف نشدنیه !!! براش دخترونگی رو ترک کردن به همین سادگی مشکلی نداره !
فرداهای اون روز هم رسید ، روزی که با بی حوصلگی تلفنش روش قطع میشه ، روزی که کلمه بعدا حرف میزنیم ، حوصله ندارم هم جای قربون صدقه ها رو گرفت رسید ، روزها پشت سر طی می شدند ، هر روز دیدن به هفته ای دو بار تبدیل شد ، تلفنی صحبت کردن بی مورد شد ، گذشت و گذشت ...
روزی که دعوای مصنوعی که توش جز دل زدگی پسر چیزی نیست هم رسید روز جدا شدنشنونم رسید ، پسره براش راحته میره و یه مدت استراحت ذهنی حالشو جا میاره اما دختر چی ؟ اونم همین طور ؟ اونم استراحت ذهنیش بسه ؟ خودش چی ؟ اون که انقدر معصوم بود و پاک و فقط چون اعتماد کرد و احساسشو وسط گذاشت باید تا آخر عمر به چشم تحقیر بهش نگاه بشه ؟ ما پسرا حاضریم همچنی دختری رو بگیریم ؟ نه ! نمیگیریم ! حتی اگه زندگیشم برامون تعریف کنه دروغ گو تصورش می کنیم و تو دلمون یه دختر ناجور فرضش می کنیم و ما هم کالا در نظر میگیریمش . و بعد توقع داریم افسردگی نباشه ، خود کشی نباشه
ما عادت کردیم همه چیز رو از بدترین زاویه اش نگاه کنیم ، عادت کردیم درباره خودمون خوشبین باشیم و در مورد بقیه بدبین ، از افول خود میرنجیم ولی از افول بقیه نه ! چه بخوایم نخوایم بی رحمیم !!!!!
چه قدر ها که اینطوری هستند و فقط چون بره شدند دارند از بین میرند ، چه قدرها اینطوریند و ما هم با آلوده نگاه کردنمون بیشتر داغونشون می کنیم !
چه قدر ها که سر جلسه کنکور بردند و در رختخواب باختند !!!!!
(دوستان عزیز از اینکه در این متن که البته امیدوارم به چشم داستان دیده نشده باشه و به چشم یه حقیقت تلخ بهش نگاه شده باشه بعضی از جملات نا مربوط رو به کار بردم ببخشید فقط میخواستم جریان رو ملموس تر کنم)
تا بعد !
زمان : زنگ آخر یکی از 5 شنبه های زمستان سال تحصیلی 81-82
هومن : اه ! خسته شدم ! این زنگ لعنتیم نمی خوره ها
پوریا : پسر تا زنگ خورد سریع وسایلتو جمع کن تا دم در مدرسه شلوغ نشده
هومن : باشه
معلم : چی شما دارید پچ پج می کنید 10 دقیقه هنوز مونده بی خودی ناله نکنید !!!!
پوریا : آقا اجازه ؟ این 10 دقیقه هم استراحت دیگه خسته شدیم
معلم به نیمکت ما نگاه می کنه و از التماس کودکانه و با مزه پوریا که چشماشو جمع کرده و آقا تو رو خدا می کنه خنده اش میگیره اما نمی خواد حالت جدیشو تغییر بده
بچه ها کم کم هم صدا میشن : آقا تو رو خدا تو رو خدا خسته شدیم
معلم تسلیم میشه و سری تکون میده و آروم زیر لب میگه از دست شما بچه
های شیطون بازیگوش ! کتابو می بنده و سمت میزش میره که وسابل خودشو جمع کنه
همه هورا می کشند و وسایلاشونو جمع می کنند
معلم : زیر جا میزا رو نگاه بندازید چیزی جا نزاشته باشید !!
زنگ هم می خوره و همه هجوم برده اند دم در
بچه ها با هم خداحافظی می کنند تعدادی هم منتظر اون یکی وایسادند تا بیاد و با دوستشون راه خونه رو طی کنند
بچه ها تو راه خونه :
سینا یه پس گردنی به هومن میزنه و سریع جواب میگیره سینا چون زروش بیشتره دوباره حمله ور میشه اما هومن تیز و سریعه میدوه تو خیابون سینا هم به دنبالش
پوریا : آقا من گشنمه بیاین بریم این سوپر مارکته یه چیزی بخوریم
امیر : آره بابا مردیم منم گشنمه
خشایار تو چرته حسابی خسته شده سر رو به علامت تایید به پایین تکون میده و اونم با حالت ناله میگه منم همین طور
همه تو گشنه بودن تفاهم دارند و سریع به سمت سوپر مارکت می دوند سینا یکم کنده و عقب مونده امیر با پاهای بلندش از همه جلوتره
به سوپر مارکت رسیدند ، سوپر مارکت پره پره و هیشکی نمی تونه واردش بشه
اگه فروشنده ها رو حساب نکنیم میانگین سنی آدم های داخل به زور 12 13 میشه
!
یخچال انتهای مغازه سرش حسابی شلوغه ، ساندیسو نوشابه یکی یکی برداشته میشه ، کیک هم همین طور
امیر چون یه سر و گردن از همه بلند تره پولها رو جمع می کنه و به عنوان
داوطلب میره که خرید کنه بچه ها هم سنگ لب باغچه روبروی مغازه رو واسه نشستن سریع قرق می
کنند
امیر چند دقیقه بعد با دست های پر بر میگرده و خوراکی های هر کیو به صاحبش میده و کنار بقیه جا خشک می کنه
سینا : آقا امروز جایی میخواین برید ؟
همه با هم : نه
سینا : فوتبال ردیفه ؟
همه : آره بریم ایول !
امیر : ساعت چند ؟
سینا : 2 خوبه ؟
خشایار : من دارم میمیرم از خواب نه !!!!!!!!!!!!!
هومن : 3 بزاریم
همه موافقت می کنند . خوراکی ها تموم شده ، سینا و خشایار به سمت پایین
سرازیر میشن ! هومن و پوریا هم میرن اون ور خیابون تا برن سوار ماشین بشن امیر
هم که خونش همون محله است !
شوخی و مسخره بازی های توی تاکسی همچنان ادامه داره ، راننده دعا دعا می کنه که زودتر این دو موجود رو پایین بندازه و خلاص بشه
پوریا و هومن هم به محله خودشون می رسند البته با هم چند کوچه فاصله دارند با هم دست میدن و با هم خداحافظی می کنند و میگن تا 3 ! چند قدم جلوتر دوباره بر میگردند همو نگاه می کنند و دوباره میگن تا 3 ! دیر نکنیا !!!!
به سمت خونه میرن و زود نهارو با کم اشتهایی می خورند چون هنوز یه ربع 20 دقیقه بیشتر از خوردن ساندیس کیک نگذشته ! مامان هم مثل همیشه معترضه که بیشتر بخور بچه ! و جواب همه اینا این کلمه است گیر نده دیگه مامان !
همه دارند آماده میشن که برن فوتبال
هومن از کشوی لباس رئالو ورمیداره کشو دیگه داره از تی شرت های رئال میترکه ! از شماره رائول توش هست تا فیگو و زیدان و بکام
امیر تو کشو رو داره می گرده و نمیدونه کاکا رو تنش کنه یا اینزاگی
سینا هم جز رونالدینیو این روزا چیزی نمیپوشه
پوریا باز هم شماره 14 آرسنالشو میپوشه
خشایار یه لباس معمولی اسپرت میپوشه چون زیاد اهل تیم خاصی نیست البته دروازه بانی معرکه ای داره
همشون تو یه چیز نقطه مشترک دارند اونم اینه که یه یقه اسکی زیر لباسشون میپوشند که سردشون نشه
ساعت 3 همه تو همون پارک کوچیک همیشگی جمع شدند
خشایار همچنان قر قر میکنه و میگه خوابم میاد
سینا با تلنبه و توپ نمره 4 خودش وارد میشه سوزن هم امیر آورده امیر
سوزنو توی توپ قرار میده هومن پاشو روی پایه ی تلنبه میزاره و سینا باد می
کنه پوریا اینجا هم دست از شوخی های دستی خودش ور نمیداره و یه شوخی با
سینا که خم شده و درحال باد کردنه می کنه خشایار همچنان چرت میزنه و به
آدم و عالم فحش میده توپ باد میشه ، سینا تو رو چند بازی به زمین می کوبه
و میبینه تا قد هومن بالا میاد و بچه ها شروع می کنند به بازی البته این
امیر باز جو فوتالیست شدنش میگیره و اول میگه گرم کنید و تک ضرب به هم پاس
بدید
مساحت زمین کوچیکه ، زیر نیمکت های فلزی مشکی رنگ که دو تای آن ها به خوبی رو به روی هم هستند نقش دروازه ها را بازی می کنه وسایل و بطری های آب بچه ها کنار هم روی چمن پشت نیمکت قرار داده میشه
5 نفر و دو تیم ، یکی از تیم ها مجبوره 3 نفره باشه امیر و هومن با هم
میرن سینا و پوریا و خشایار هم با هم خشایار سریع سمت یکی از نیمکت ها
میره تا از زیر اون محافظت کنه !!!
هر 5 نفر گرم بازی اند ، همه می خندند ، هوا کم کم رو به غروبه ، خیلی
هم سرده مردم از کنار پارک عبور می کند و با تعجب به این 5 بچه نگاه می
کنند اکثرا کلاه به سر دارند و زیپ کاپشن تا بالا کشیده شده تعدادی دستکش
دارند وآن تعدادی هم که ندارند دست ها رو نزدیک دهان نگه داشته و مدام در
آن ، ها می کنند تا لحظه ای گرم نگهشان دارد ، اما این 5 بچه گویا سرما و
گرما بهشان بی اثره انقدر انرژی وجودشان را گرفته که سرما از دستش کاری
بر نمیاد آن ها فقط می خواهند بدوند ، توی پای هم بروند ، بگیرند پاس
دهند و گل بزنند و لحظه ای خوشحالی کنند آن ها فقط میخوان تخلیه شوند
هومن : امیر امیر اینجا اینجا
امیر مثل همیشه سرش موقع بازی پایینه و صدایی نمی شنوه سینا را مقابل خودش می بینه نمیتونه رد کنه به هومن پاس می ده هومن تا میخواد کاری کنه سینا توپ رو ازش میگیره و هومن به خاطر جثه کوچکش به زمین می افته زمین سرد و سفت و هومن چون با دستاش رو زمین اومده سریع به کف دستاش نگاه می کنه کف دستش زخم کوچکی برداشته و و سردی هوا سوزشش را زیاد می کنه سینا می خواد ببینه چی شده هومن با دست سینه اش میزنه و هلش میده
هومن : برو گمشو وحشی
سینا : نمیخواستم که بزنم
هومن : مثل آدم بازی کن
دهن به دهن شدن همچنان ادامه داره و هومن به سمت بطری آب می ره تا آن را به روی دستش بریزه امیر هم از کیفش دستمالی به او می ده تا خون زودتر بند بیاید
سینا و هومن با هم قهر هستند و هر کدام هم نیمکتی را انتخاب کرده و
نشستند ، بازی فعلا تعطیله دست هومن هم بهتر شده پوریا دست سینا را
میگیره و به سمت هومن می کشه و سعی در آشتی دادن می کنه
پوریا : بیا دیگه بابا ، یه 5شنبه است دیگه آشتی کنید
سینا و هومن دست می دهند و ماجرا در همین لحظه تموم میشه و بازی دو باره از سر گرفته می شه
هوا دیگر کامل کامل تریک شده اما همچنان بچه ها خیال بازی
دارند و فقط فکرو ذکرشون گرفتن توپ و گل کردن اونه ، سرشون حسابی درد
گرفته و آب بینیشونم به راه افتاده !!
دیگه وقت رفتنه و با هم خداحافظی می کنند تا شنبه و هر یک لنگ لنگان راه خانه را پیش میگیرند
از این جریان و امثال این جریان 7 8 سال میگذره و من اون زمان نقش همون
هومن داستان رو داشتم ، دیگه نه خبری از فوتبال است نه از جمع شدن های
اینچنینی ، نه سوپر مارکتی در کار است و نه 10 دقیقه به پایان کلاس . اگه
خیلی حوصله داشته باشیم ماهی یکی دو بار همدیگه رو ببینیم البته دیگه نه
به اون سادگی گذشته ، الان با هزار تا تماس و جون من بیا و یه روزه و یه
شبه و دلمون تنگ شده !! دیگه خبری از پای لنگ لنگان پس از 3 4 ساعت بازی
هم نیست ، دیگه تفاوت هایمان هم در کفش فوتبال نیست ، تفاوت ها هم مثل
خودمان بزرگ شده یکی 206 داره و اون یکی پرشیا و دیگری پیاده ، یکی ان 97 دستشه و اون
یکی 1200 ، یکی دانشجویه یکی مغازه دار ، یکی شیش تیغ سر قرار میاد و اون
یکی ته ریش داره ، اما وقتی دور هم جمع میشیم و یاد اون روز ها میفتیم
بازم همون شادی ها میاد سراغمون ، همون لذت ها ، همون لحظات ... انگار که
باز هم هم کلاسی همدیگه ایم
توی اون شخصیت سابق غرق میشیم و می خندیم و یادش به خیر میگیم
هنوزم که دورم هم جمع میشیم مثل همون روزا بچگی میکنیم
سینا بازم هوس پس کله زدن به منو پیدا می کنه پوریا هم هوس شوخی های جلفشو
بازم وقتی همو میبینیم میریم تو همون خاطرات
من : سینا یادته معلم حرفه رو ؟
سینا : آره ، یادته داشتیم کشتی انگشتی بازی می کردیم پرتمون کرد بیرون
می خندیم و باز یاد اون روزا می کنیم
هنوزم به یاد اون روزا می خندیم اما این خنده کجا واون خنده مجا ، اون روزا همه چیز انگار
شیرین و قشنگ بود اصلا انگار غم تعریف نشده بود و بزرگ ترین دغدغمون این
بود که نکنه فردا امتحان علوم سخت باشه ، نکنه ریاضی بشم 18 ، نکنه آقا
حسینی کار دستی حرفه و فنمو قبول نکنه ، نکنه چون موهامو کوتاه نکردم آقا
اثناوندی بهم چیزی بگه ، نکنه آقا ذوالفقاری فردا تمرینای عربیو ببینه
یادش به خیر ، یادش که میوفتیم می خندیم اما بیشتر ناراحت می شیم که چه
قدر این زمان بی رحمه و دلش اومد این روزا تموم بشه یاد همش به خیر ، یادش
به خیر دور هم که بودیم
وای یادش به خیر آقای مدد خانی رو که امتحان می گرفت سریع هم بین من و مهدی برگه هارو تقسیم می کرد که بریم تصحییح کنیم ، می رسیدیم خونه سیل زنگ بود که به خونمون زده می شد که هومن جون من ، مرگ من یه نمره بدی 20 می شم هومن سوال آخرو نصفه نوشتم جون من نمره کم نکن ، هزار و یک زنگ و هزار یک بهونه و درخواست ، مامانم می گفت تو شماره رو رو دیوار مدرسه نوشتی که همه دارند ؟
ولی چه روزایی بود هر چه قدر که از اون روزا بیشتر میگذره لذت اون روزا
رو بیشتر حس می کنم و حسرت گذشتنش بیشتر جون آدمو می خوره ولی از اینکه این
روزا رو تجربه کردیم و الان همچین خاطره هایی تو ذهنمون نقش بسته بهترین
هدیه ایه که از اون روزا داریم . اینکه بازم دور هم هستیم بزگ ترین نتیجه
ی اون روز هاست و خوشحالیم که حسرت نگذروندن همچین روزهای شیرینی تو
وجودمون نیست
اما بچه های نوجووون الان ما که سن اون موقع ما رو دارند چی کار می
کنند ؟ چرا همه چیز دیگه مثل اون موقع پیش نمیره ؟ چرا همه چیز داره دیجیتالی میشه ؟ این اشیا کوچیک که بهش
می گن موبایل الان دست 13 14 ساله ها چی کار می کنه ؟ ما از اینا نداشتیم
ولی اینا دارند ! حتما خیلی الان خوش به حالشونه نه ؟ یعنی الان اونا از
اون موقع ما بیشتر لذت می برند ؟ خوبه دیگه موبایلشونو میگیرند و مجبور
نیستند قر قرای مامانو که شماره خونه رو به همه دادی تحمل کنند !! یعنی
الان اونا خوشحال تر از اون موقع ما هستند ؟
دوستای گلم که از من یکمی کوچک ترید براتون یه سری حرف دارم که اگه گوش
کنید بد نیست حتی اگه خوب نباشه ! از اینجا به بعدش رو با شماها هستم ای خواهر کوچولو و ای برادر کوچولو البته یه ذره کوچولوتر از من
هر سنی ، لذت خاص خودش رو داره مثل همون موقع ما که زمانی
اینطوری دور هم جمع می شدیم و فوتبال بازی می کردیم اما الان اینکارو نمی
کنیم حتی اگه بخوایمم فوتبال بازی کنیم دیگه اون پارک نیم وجب جایی رو
انتخاب نمی کنیم ، شاید دیگه ما مداد رنگیمون یا جا مدادی که دیروز از
شهروند با مامانمون بودیم خریدیم رو نشون ندیم و پز بدیم شاید الان به
ماشین های همدیگه حسودی کنیم ، به تیپ های همدیگه ، به دوست دخترهامون ...
موبایل به طور کلی یه وسیله ارتباطیه که در مدارس خارج از
کشور داره به یه عرف جدی تبدیل میشه ، در ژاپن اجباریه حتی برای بچه ها
موبایل با طرح های عروسکی هم ساخته میشه تا نشون بده که این وسیله به چه
میزان ضرورت داره توی آمریکا خدمات ویژه مثل اس ام اس یا ام ام اس قیمت
بسیار کم و شاید مجانی داشته باشه شاید در نگاه اول میگیم هووم ، چه خوب ،
کاشکی مال ما هم اینطوری بود ، آره کاش مال ما هم اینطوری بود اما آیا
دقیقا همون استفاده هایی که الان داره با موبایل توی آمریکا میشه اینجا هم
میشه ؟
آیا فرهنگ استفاده از اس ام اس ما هم مثل اوناست ؟ شاید بگی اه ، چه زر مفتی میزنی میخوای مثل این پدرهای به ظاهر دلسوز که در اصل به فکر صرفه جویی تو خرج هستند پند و موعظه بگی که تو رو خدا کم اس ام اس بده اون شارژ پاش پول میره ماچ نمیره !!! اما کلا من اهل پند و موعظه نیستم ، اتفاقا منم خودم از اونایی هستم که از این عمل بدم میاد ، منم دقیقا مثل خودتون بودم پس حرفمو از یکی بین خودتون قبول کنید
این روز ها ، با وجود چت و کامینیکشن های مختلف ، دوست یابی کار خیلی
آسون و عادیه ، توی جامعه ای که دیگه اسمشم جامعه نیست که هیچ چیز واسه
سرگرمی و دلخوشی نیست و اینو میدونیم که هیشکی از زندگیش اون طور که میاد
لذت نمیبره ارتباط مجازی با یه جنس مخالف میتونه دلخوش کننده ترین کار
باشه
با یه چت کوتاه و معرفی همدیگه و پرسیدن علایق و سلایق و در انتها بهانه اینکه من کم میام نت اما خیلی دوست دارم باهات در ارتباط باشم و به همین راحتی تلفن رد و بدل میشه که این خیلی جای خرسندی داره که انقدر درجه فهم و درک افراد این سنی زیاد میشه که از ارتباط با جنس مخالف واحمه ای ندارند هیچ تازه به فکر بهبود این رابطه هم هستند
اما لازمه موضوع حد و مرز همیشه و همیشه مد نظر قرار بگیره ، تلفن رد و بدل میشه ، روزی یک اس ام اس روز افزون زیاد میشه ، روزی دو تا ، 10 تا 20 تا ، 100 تا ، یه شارژ و الی آخر ...
دیگه به مرحله الی آخر رسیدن همانا و اعتیاد به این شی کوچک همان ،
دیگه اس ام اس به نوعی به وظیفه و مسئولیت تبدیل میشه و نبود موبایل در
کنار فرد یه کمبود محسوب میشه ، موقع ناهار توی جیب ، موقع تلویزیون توی
دست ، موقع درس خوندن جلوی کتاب در زاویه ای که هم زمان به نگاه کردن به
صفحه کتاب بتوانیم نیمی از صفحه هم ببینیم و از خاموش روشن شدن آن مطلع
شویم و میشه گفت تقریبا زیر 30% حواس به درسه و کم کم دغدغه ما دغدغه تمام
نکردن کتاب برای امتحان فردا نیست بلکه دغدغه ما دیگه جواب داده نشدن اس
ام اسمون به طرف 14 ساله هم سن خودمونه ، دیگه به جواب داده شدن اس ام اس
به شکل یک نیاز نگاه می کنیم اتاق را که چند لحظه ترک می کنیم و بر
میگردیم سریعا صفحه ال سی دی رو روشن می کنیم و تلفن همراهو چک می کنیم
اگه جواب داد شده بود سریع یکی دیگه ارسال می کنیم و اگه جواب داده نشده
بود با میسد کال یا ارسال همان اس ام اس جواب داده نشده توجه طرف رو به اس
ام اسی که دادیم جلب می کنیم
دیگه میزان صمیمیت ما با طرف افزایش پیدا کرده و صد البته میزان نیازمون به اس ام اس چند چندان شده ، دیگه صبح به خیر اس ام اسی جزئی از کار شده ، چی کار میکنی عزیزم در روز صد ها بار گفته می شه ، قربون صدقه ها 24 ساعته ادامه داره ، شب به خیر و ماچ و بوسه اس ام اسی و با هم خوابیدن هم برنامه شب قرار میگیره
باز هم از این فراتر میره ، دیگر اس ام اس اون میزان علاقه ای که به
فرد پیدا کردیم برطرف نمی کنه ، شب به خیر های اس ام اسی جای خودشو به شب
به خیر های صوتی میده و از اونجا که حرف حرف میاره یه شب به خیر همان و
چند ساعت صحبت کردن همان خصوصا زمانی که در حال مکالمه با فردی هستی که
بهش بسیار احساس پیدا کردی به صداش عادت کردی و موقع خواب با در بسته و
زیر پتو فقط صدای اون میتونه آرامش دهنده باشه اون قدر هم از صحبت کردن
لذت برده میشه که تنها اتمام شارژ ، مکالمه آن ها رو تمام می کنه و اکثرا
این تماس ها بدون خداحافظی تمام می شه موبایل هم تا صبح زیر بالش قرار
داره ،دیگه صبح خریدن شارژ هم که کاری نداره دیگه وقتی شارژ 1000 تومنی هم
وارد کیوسک روزنامه فروشی میشه که خریدنش دغدغه ای نداره با بقیه پول
روزنامه هم میشه یه شارژ خرید پس حتی پول نداشتن برای خرید شارژ هم نمی تونه مانع این وابستگی بشه و همه چیز دیگه 100% به خودمون بر میگرده
اما این مدل وابستگی تا به کی میخواد ادامه داشته بشه ؟ از کجا معلوم
حسی که ما به طرف مقابل داریم متقابل باشه ؟ از کجا معلوم یکی عادت نکرده
باشه و دیگری وابسته نباشه ؟ اصلا از کجا معلوم همه این که گفته می شه تو
عمرمی و تو جونمی فقط به تو گفته بشه ؟ از کجا معلوم تو بازیچه نیستی کلا
؟از کجا بفهمیم که فقط از تو به خاطر اینکه شارژشو بخری از سر علاقه ارتباط برقرار نمیشه ؟ این ها رو چطور میشه با دلیل و سند ثابت کرد در حالی از درونمون با خبریم که داره خالصانه احساس پاش خرج میشه
و در اوج بچگی حرف از آینده که امیدوارم به هم برسیم هم زده میشه ، نفس
صحبت بچگانه است اما احساسی که در اون لحظه در حال خرج شدنه جبران ناپذیره
همه این اما و اگرها روزی بالاخره مشخص میشه و روزی که دیگه خبری از
دوستت دارم های اس ام اسی یا تلفنی نباشه هم میرسه ، روزی که تلفن با
عصبانیت قطع بشه هم میرسه ، روزی که تلفن همراه مقابل را بگیری و دستگاه
مشترک مورد نظر خاموش می باشد را بشنوی هم می رسه ، و تمام این ها می تونه
ضربه ی بسیار سختی به یک طرف ماجرا وارد کنه در حالی که طرفی که ازش صحبت می کنیم تنها 13 14 سال بیشتر نداره
سن 13 14 سال برای دختران و پسران دو سن مختلفه ،پسر ها به دنبال مطرح شدن بیشتر و دختر ها به دنیال کسب تجربه و تجربه کردن افراد مختلف !
اما ضربه خوردن در این سن چه معنایی میتونه داشته باشه ؟
یه فرد 13 14 ساله دقیقا چرا باید به جای اینکه با دوستاش فوتبال بازی
کنه و تو گیم نت ها کانتر بازی کنه و آویزون باباش بشه که پلی استیشن 3
میخوام و از زندگی لذت ببره و خوشحال باشه چه علتی داره که مثل یک فرد
بزرگسال که راهشو مطمئن بوده و قصد ازدواج داشته و به یکباره به بن بست
خورده رفتار کنه ؟ چه دلیلی داره که توی این سن قلب تیر خورده صفحه اول
کتاب ریاضی رو پر کنه و وبلاگ عاشقانه توی بلاگفا ثبت بشه و یه سری شعر دل
خسته داخلش قرار داده بشه و تازه مشاهده کنیم تو نظرات خیلی ها میگن منم
هم سن خودتممنم تو عشقم شکست خوردم ، منم تنهام ... این سن به چه علت باید صحبت حوصله ندارمو اعصابم خورده بکنه و مدام با در بسته تو اتاقش باشه و با چراغ خاموش تو خودش بره ؟ چرا باید شوخی های کودکانه ، بی خود و بی جهت و فقط و فقط از سر یه کنجکاوی و رسیدن به یه تجربه که الان وقتش نبوده جای خودشونو به گریه های شبانه و خیس شدن گوشه بالش بدهند ؟؟؟
اما این سری حرفا فقط انتقال به تجربه است ، گفتن یه حقیقتی که فقط
گفتنش بس نیست و هر کسی باید به عینه متوجهش بشه و از بد روزگار با کم شدن
سن استفاده کنندگان از موبایل و این قبیل وسایل و تشکیل شدن این همه تشنج هر روز داره سن این ضربه
خودن ها هم کم میشه !! یادتون نره منی که اون موقع که هم سن شما بودم مثل الان شما نبودم هم ناراحتی رو الان همراه خودم دارم چه برسه به شما و بدا به روزگار شما که بخواین 18 19 ساله بشید اگه قراره در این سن روحیه و طراوت از بین بره پس روحیه مبارزه با سختی های بلوغ ، سنگین شدن درسا ، روزهای پرتلاطم کنکور می خواد از کجا تامین بشه ؟؟؟
یادتون باشه تجربه خوبه اما نه به هر قیمتی چه خوبه آدم تجربه بگیره و کم ترین آسیبی نبینه و این هم یادتون باشه لذت
هر کاری در زمانی سراغ آدم میاد اما از دست دادن هر یک از اونا حسرتش رو
تا آخر به دل آدم میگذاره پس چه خوبه کاری که می تونه با منطق و دلیل در
آینده به شکل خوب و موفق آمیز انجام بشه به چند سال بعد واگذار بشه و الان
مثل اون زمان ما دوستاتون رو در زمین فوتبال جمع کنید و از همین سن برای
حستون ارزش قایل باشید
و اما ماجرا و بار دیگر به نام خدا :
ماجرا از این قرار است که ما همچنان نمی دانیم چه چیزی را باور کنیم و چه چیزی را باور نکنیم و بگوییم اینک راست می گوید یا بگوییم راست می گفته است (اند)
برای ما سخت است که زمانی دم از احساس زده می شود و 240 50 روز بعد بی احساسی پیشه می شوداین اتفاق در طول تاریخ نه تنها اتفاق نیفتاده است بلکه شاید زین پس نیز دیده نشود که مخلوقی زمانی احساسی داشته است و زمانی به همان فرد بی احساس است که این در نوع خود عجیب و نادر است اگر کلمه متنفر به گوشمان می خورد برایمان قابل هضم بود چون تنفر خودش نوعی حس است که ائمه دل سوختگان از آن به عنوان مرحله بالای سر عشق یاد کرده اند و حتی این موضوع انقدر جالب تر می شود که به گوشمان می خورد در مورد گفتن این جمله که همان دیگر حسی ندارم منظورمان است بالغ بر 12 ساعت فکر شده است که این باز شگفتی ما را چند چندان می کند که مگر می شود در حد و اندازه های جراحی مغز برای موضوعی وقت صرف شود که در آخر این چنین جواب موهومی دریافت شود که حتی اوضاع مبهم بودنش از صفر صفرم هم وخیم تر است و هوپیتال اکید به کار نمی آید و تنها مجبوریم به سوال بعد رفته و این از آن دسته امتحاناتی محسوب می شود که در آخر به دلیل هضم سخت مسئله بارم می شماریم و زمانی هم که متوجه شدیم زیر 10 گرفته ایم به نامه نگاری در پایین برگه روی می آوریم و از استاد مربوطه پس از سلام و احوال پرسی با عجزو تمنا و هزار و یک خواهش و استدعا خوستار دادنی نمره ای دو رقمی هر چند بی گانه با اطلاعات و شایستگی ما و به جهت به قول معروف دادن حال به ما عطا کند که دلمان خوش باشد این را نیز پاس کرده ایم.
به سر موضوع بار دیگر بر می گردیم
و
اینچنین ما در این صور مبهم گرفتار شده ایم اما لازم به ذکر است که نمی
توانیم این 12 ساعت فکر را به حساب اختلال در ذهن و شاید عقب ماندگی ذهنی
بگذاریم چون پیام های 16 تومنی با طرح سابق دل خوش کننده ای که البته تنها
بچه های 8 سال به پایین را مسرور می کن حکایت از آن دارد که هیچ گاه به
عنوان یه عاشق فراموش نخواهی شد که این باز هم بیشتر از سابق ما را به
تعجب وا میدارد که چگونه است می داند و به حقیقت پی برده است ولی این چنین
رفتاری از خود بروز می دهد فلسفه های مختلفی را مرور کردیم و با ادیبان و
کاتبان و کاشفان فراوانی نشست و برخاست کردیم و هر چند کوتاه ، هم پیاله
شدیم ولی هیچ یک نتوانستند مددی به حال زار ما کنند و تنها سنگ فروشی نزدیک
خانه سابق مادر بزرگمان از جنسیتی به نام سنگ سخن به میان آورد !!! آری سنگ
عجب معنی عمیق و پر مفهومی دارد اما باز هم نمیدانیم دقیقا چه نوع سنگی را
مورد خطاب قرار دهیم چون سنگ ها هم برایشان نقطه جوشی تعریف شده است و ما
باز هم در این شگفتی انگشت به دهان مانده ایم که این نوع سنگ در کدام نقطه
زمین یافت می شود
ولی ما باز هم ارضا نشده وانمود شده ایم از آن جا که نمی دانیم چرا و به چه علت است که در 2 سال و نیم پیش پیش فرد خوبی به نظر می آمدیم 2 سال پیش به عشق تبدیل شدیم 1 سال و نیم پیش کم کم از اذهان کم رنگ می شویم سال پیش ترک گفته می شویم و 2 ماه پیش با پسران فشن بی کار پلاس طبقه هم کف مجتمع های تجاری برابری می کنیم پیش بینیمان بر این است که اگر با همین سرعت که از سرعت نور کم تر و از صوت بیشتر است پیش برویم روزی ما شهید همین راه خواهیم شد همین راه را نمی شود معنا کرد اما فقط می دانیم شهید این راه سر افکندگی اش از فروغ جاویدان رحمانیون و 6 گلوله کاتالانیون هم اوضاع نا بسامان تری دارد تا همینجا هم دقیق مطمئن نیستیم که شهید شده ایم یا نه چون از زیر ساخت های شبانه ی فامیلی که شاید در سال 2 بار اتفاق بیفتد که از آن به اشتباه غیبت یاد میشود کاملا بی خبر هستیم و حتی گوگل ارث هم دست ما را خالی گذاشته و قصد همیاری ندارد و تنها این بهانه غیر قابل توجیه را که در محدوده ی مهر آباد و شهر های خلیج فارس نو آنتن هستیم به ما تحویل می دهند اما باز هم نمی دانیم این چه علت نا شناخته ای است که به ما بی حس هستند و سرعت انتشار اخبار فامیلی با سی ان ان رقابت می کند و انقدر هم دقیق و سریع کار خود را جلو می برند که از همه چیز از بزرگ ترین اخبار داغ و ولرم تا یک عکس 400 در 500 پیکسلی از همان خلیج فارس به محدوده مهر آباد می رود و ما هنوز نمیدانیم این چه نوع آنتنی است که خبر گزاری فامیلی از آن بهره می برد اما هنوز گوگل ارث از آن بی خبر است
به موضوع سنگ نگاه دوباره ای می اندازیم تا بتوانیم به موضوع عمیق تری از آن برسیم
از آنجایی که نقطه جوش برای آن تعریف می شود انتظار ذوب آن در یک زمانی را داشته باشیم آن هم با 16 17 پیامک 16 تومنی ایرانسلی که اگر دمای آن را حساب کنی به رقمی 200 300 درجه بالاتر از نقطه جوش تنگستن خواهی رسید و در این دما تقریبا هر نوع سنگی بخار شده و بخار سنگ مذکور به دست می آید و ما در نهایت شگفتی مشاهده می کنیم نه تنها ذوب نشده است بلکه چند میلیمتری انقباض درونی نیز در آن شاهد هستیم نگاهی به زیر کوره می اندازیم تا از روشن بودن آن اطمینان حاصل کنیم که شعله روشن همان از دلیور حکایت می کند و کوره هم همان وسیله ارتباطی است که همچنان نوکیا را با وجود ضرر 7 درصدی سال 2009 در صدر خود می بیند !!! جویای این مشکل فنی شدیم و تنها پاسخ منطقی تصمیم گرفتن عاید تلاشمان شد و ما نفهمیهیدم که چرا این قوم آریایی این روزها معلوم الحال تر از هر زمان دیگری عمل می کنند که دل سنگی را با منطق اشتباه می گیرند به چه جهت دل سنگی ؟ در ادامه به این موضوع خواهیم پرداخت
نمیدانیم گفتن کلمه دل سنگ مناسب احوال ایشان است یا خیر چون
ما هم باید کمی شرافت به خرج دهیم و بدانیم که فشار های زندگی این روزها
فراوان تر از هر زمان دیگر است و خود این فشار ها و کشمکش ها ، ملزایمر
(فرد مبتلا به آلزایمر ) می پروراند و نباید از آن ها زیاد خرده گرفت که
چرا تلاش های مدت دار و سعی در انجام هر کاری برای طرف مقابل اینگونه پاسخ
داده می شود و فرد را به نوعی پس از انجام این همه کار نیک به یکباره موی گوسفند که نام پشم را یدک می کشد فرض می
کنند و از رسیدن به اصلی که به آن به درد هم نخوردن است سخن می گویند
و وقتی که بیشتر روی مسئله ذره بین می گذاریم به اعجاب انگیز بودن آن بیش از پیش پی می بریم که فرد مذکور فردی اجتماعی و دارای اهداف متعالی بوده و ما با این موضوع بیگانه بودیم ای کاش این افراد باز تکنیکی به نام فلش بک در این زمان ها سود جسته و بدانند که چه کسی چگونه بوده است و چه کسی را چه کسی پرورش ذهنی داده است و در چه زمانی چه کسی دیگری را کمک کرده است که امروزه این چنین کباده اجتماعی بودن را می کشند به آن ها تبریک می گوییم که به این قابلیت رسیده اند و کف مرتبی می زنیم تا تشویقی شود برای دست یابی های بعدی و انگیزه ای برای نسل های آینده
اما باز هم علامت سوال های ذهنمان ما را از ساده عبور کردن از
این ماجرا باز می دارد که چگونه است که فردی این چنین تحول می یابد که در حالی که از
همان دوران سخت نوجوانی از یک پری به دو پری و چند پری روی می آورده و به گونه
ای عمل پیش می رفته است که در روزهایی با پروانه اشتباه گرفته می شده و اینک به
برترین و والا ترین طرز فکری رسیده است و سخن از اطمینان قلبی می آورد که
همانا در لغت این کلمه را گشتیم نبود و شما نیز نگردید نخواهد بود اما در
ویکی پدیا جستجو کردیم و فهمیدیم که چه قدر ما عقب افتاده هستیم و نمی
دانستیم که ادیبه ی ما منظورش این بوده است که تا زمانی که فردی را که مکمل
من باشد نیابم از ما شدن پرهیز دارم هنوز مطلب را در ویکی پدیا به پایان
نبرده بودیم که سایت مذکور گویا متوجه هدف بی شرمانه ما شد که در مورد چه
کسی دست به تجسس زده ایم بدین منظور سایت بسته شد و زمانی که دوباره به
وارد شدن اقدام کردیم جمله ی دور از انتظار " محتوای این سایت کاملا علمی
بوده است و هر گونه سو استفاده از مطالب آن پیگرد غیر قانونی خواهد داشت " بر خورد کردیم
کمی فکر کردیم و نا خودآگاه لبخند زدیم و لمحه ای بعد خنده مان به قهقه ای بی مانند تبدیل شد و انگشت اشاره را به سمت همدیگر گرفتیم و به همدگیر خندیدیم که چه قدر ما کودن هستیم که چیزی که مشخص است را در بزرگترین دایره المعارف جهان جستجو می کنیم و این که چه چیزی مشخص است هم این موضوع است که ما جمعیت اقلیت پسران را در نظر نگرفته بودیم که عده ای بی شمار از آن ها نیز همانند ما از فقر ذهنی رنج می برند و آن تعدادی هم که باهوش بودند اینجا نیستند برای کسب اطلاعات بیشتر به راکتور های هسته ای ، ایستگاه های فضایی ، ناسا و الی غیر مراجعه شود !!! و چون دسته دوم باب میل است نتیجه ای بدست نمی آید چون اصولا این جماعت سریعا متوجه پروانه ای شدن موضوع می شوند و چون مانند بعضی آشنایان منطقی هستند فرار را به قرار ترجیح می دهند و به شکلی حرفه ای فلنگ را می بندند و چون به طور کلی از اصل این روزها همه بالای 25 تا ایرانسل دارند شما چطور ؟پیروی می کنند آن تکه کوچک زرد رنگ را به جوی آب می سپارند و با یک عدد دیگر جبران مافات می کنند
و چنانچه از بد روزگار جفاکار دسته اول که همان ما قوم عقب مانده می باشیم به پست فرد برخورد کند چنانچه باب میل مادام نباشد 7 روز و 6 شب در بالاترین حد برای آن وقت صرف می شود و سپس زمانی که فرد را بی خود یافتند پیچانده می شود به همین راحتی به همین خوشمزگی و چنانچه فرد ادعای عاشق پیشگی کرد شرایط برای بازی دادن فرد کاملا فراهم است و با یک آشتی تصنعی دوستی تخیلی وارد روز هشتم می شود اما آن فرد عاشق پیشه زین پس مجبور است همکاری در کنار خود ببیند که البته از او عمرش 7 روز کم تر است و 7 روز دیرتر به کانتکت چند صد تایی اضافه گردیده است البته امید این داریم که خوش تیپ تر باشد تا دلمان خوش باشد اما در اینجا ما لازم است دو نکته را به خاطر داشته باشیم که :
1- همیشه نو ارزشی بیش تر از کهنه دارد و این موضوع در دم دم های عید که همگان لباس جدید می خرند کاملا دیده می شود و به همین دلیل در این مورد هم شاهد آن هستیم ( می توانید به جای استفاده ار واژه مجهول مورد به قول امروزی ها دوست پسر ، به قول شاعران یار و همدم ، به قول غرب زدگان بی اف و به قول بچه های پایین زید را جایگزین کنید ) اما این شگفتی در ما افزون میشود وقتی مشاهده می کنیم که دو نوع رفتار با این دو همکار شده است که یکی طرف مقابل خود را در آن زمان ها اندوهگین ، افسرده ، ناراحت و کم حوصله می بیند و دیگری که همان جنس جدید است همان مقطع را نقطه اوج اخلاقی طرف مقابل می داند این موضوع فکر ما را به خودش گرفته بود و مجبور شدیم دم هر کسی را ببینیم که چه چیزی باعث این دوگانگی شده است و آخر جانور شناسی زبده از جانور بودن همان طرف ( طرفه) دو پر البته تا اطلاع ثانوی دو پر سخن به میان آورد که در این زمینه با هفت خط بودن ارتباط معنایی پیدا می کند
2- از آنجایی که این روز ها کیفیت اصل است و کمیت فرع پس این
که من 7 روز عمرم بیشتر است خزعبلی بی چون و چرا است زیرا 7
روز که سهل است 7 قرن هم باشد آنچنان کاری انجام می شود که میزان صمیمیت
با طرف مقابل مضاعف گردد و تنها ظرف چند روز شاید طرف اول ماجرا از دور
رقابت ها حذف شود و اگر جام خلیج فارس پایش در میان باشد به رتبه دوم نزول
یابد و به جهت این کم کاری رتبه اول سابق که به پرکاری رتبه اول حاضر
مربوط می شود به سرعت از عشق منی به فقط دوستت دارم تبدیل می شود و این
موضوع انقدر شکل جدی به خود میگیرد که تنها ظرف 3 روز جایشان در
کامینیکیشن های مختلف اعم از کتاب صورت و 360 خدا بیامرز عوض می شود و
تستی نفر قبل به درک واصل گردیده و تستی نفر جدید جایگزین می شود البته
تغییراتی هر چند ریز نیز داده می شود و خطاب های احمقانه ی موجود در تستی
نفر سابق اعم از جوجو ، نی نی و این قبیل گل واژه ها جای خود را به خطبه
هایی گل واژه گونه تر از قبیل شنل قرمزی و نشستی و وایسادی و رو قله کوهی
و من
گرگم میام میخورمت و اینا می دهد که اگر این گرگ گرسنه بداند چه چیزی را
می خواهد به دندان بگیرد بی شک نمی گیرد اما چه حیف که نمی داند چون کلا
گرگ در مورد غذایش کم ترین فکری هم نمی کند و اما این شنل قرمزی منتظر در
قله کوه سعی دارد همه چیز را عادی نشان دهد و همانند مربی فوتبال که یار
تعویض کرده است اینطور وانمود می کند که همه چیز سر جایش است نتیجه هم صفر
صفر است و برای تجدید قوا تعویض انجام شده است و به قولی گور بابای یار
تعویضی که خوب بازی کرده بوده است و تعویض گشته است که این خود دردی بزرگ
است البته برای یار تعویضی . و زمانی هم که بخواهی لب به اعتراض بگشایی
مربی پای کسب تجربه را وسط می کشد و کلا کسب تجربه به هر قیمتی گویا انجام
می شودو داغون شدن فرد تعویضی بسیار بی مورد
میخواهم بار دیگر به ملزایمر ها سرکی بکشیم و این بار با دقت بیشتری و موشکافانه تر به آن ها نظر کنیم که چرا این موجودات هر روز بیشتر از روز گذشته می شوند آیا رسم روزگار تغییر کرده است یا معرفت آدمیت تحلیل رفته است ؟ گزینه ای یادم رفت شاید مد است ، این روزها که همه چیز مد می شود شاید این هم به دنیای مد راه پیدا کرده است ولی این افراد مد گرا قضیه را تک بعدی می نگرند و آن تنها بعدی که در حال مشاهده آن هستند این است که به دارد به عادتی مرسوم تبدیل می شود که در دف جم های گوناگون بی اف های خود را به رخ هم می کشند از اینکه من واژه ی بی گانه ای چون بی اف که در بالا آن را به غرب زده ها نسبت دادم استفاده کردم عذر می خواهم و این را تنها به حساب 40 روز خارجی سپری شده مان بگذارید که البته این 40 روز هر چند خوش گذشت و ما جای شما را خالی کردیم دوستان نیز جای ما رو به نحو احسنت پر کردند که این به دلسوزی منحصر به فرد آن ها بر میگردد و من را تا پایان این عمر مدیون خود کرده اند که زمانی که صحبت از رفتن بود و هنوز 3 روز با فرودگاه فاصله داشتیم از همه جا پاک شدیم در آن جا مجازی قربون صدقه ها و پپسی باز کردن ها رو نظاره کردیم البته ما سوت می زدیم و تشویق می کردیم که بهتر قربون صدقه بروند و وقتی به میهن عزیزمان بازگشتیم تقریبا در زمره غریبه ها قرار گرفته بودیم و کلا و مجموعا اینکه کنکوری هستی و روحیه و این قبیل غزلیات معنی خاصی نداشته و تنها میگوییم گور پدر داوطلب !!! و تنها اتفاق بد و ناگوار آن است که این شخص دوم کمی تاریخ انقضاعش کم است به نوعی که فقط راجع به آن می توان گفت چه جالب جای شخص 50 روزه با 500 روزه عوض می شودو گریه های پای تلفن هم تنها نقش چاشنی را بازی می کند و زیاد چیز مهمی نیست و آن راه کلا جدی نگیرید
و موضوع جالب تر از این می شود که سفیر حقیر سعی می کند بار دیگر دست دوستی دراز کرده که این جز به خریت مذکران به چیزی بر نمی گردد اما رفتاری سرد و بی تفاوت مشاهده می کند که این در نوع خودش باز هم بی نظیر است که فردی معلوم الحال خوابی ببیند و جویای احوال دیگری شود و حاضر باشد بار دیگر برای فرد هر کاری بکند تا نشان دهد سر حرف تا آخرش باهاتم که ما اگر مخترع این جمله را پیدا کنیم سریعا از کوکا کولا یه باکس نوشابه شیشه ای خواستار می شویم و البته چون پول زیاد نداریم فقط شیشه خالی نوشابه بس است و کار ما را راه می اندازد !! و نمیدانیم این چه روزگاری است که ما را مدام وادار می کند تعجب کنیم که این چنین رفتاری شاکی گونه می بینیم که در نگاه اول حکایت از این دارد که اشتباه از ابتدا از فرد متعجب بوده است و اصلا اون زیر همه چیز زده است و بی خود کرده است که برای بی محلی ها بر سر شوق نیامده و از مهمان ناخوانده استقبال نکرده است واقعا این فرد متعجب احمقی بیش نبوده است احمق واژه پرباری است و مناسب و شایسته این فرد چیزی بیش از این حرفاست لوب مطلب آنکه هر فحشی که در ذهن داری به این فرد نسبت بده که واقعا حماقت هایی بی مانند و شرم آور کرده است اما چه قدر خوب می شود که همین خطوط بالایی از عمق فاجعه حکایت کند ولی حیف که حقیقت چیزی فراتر و وسیع تر از این حرفاست و وسعت آن بسیار بیشتر از وسعت میهمان یک هفته با شمای بعضی سایت هاست
یاد سال انسجام ملی و اتحاد ملی به خیر که همان 87 خودمان بود چه قدر خوشحال کننده است که می بینیم مردمی در روزگار ما و در تمدن ما هستند که این نام ها را شعار نمیپندارند بلکه به آن عمل می کنند حتی شده یک سال بعد و این اتحاد ملی چه کارها که نمی کند و چه کسانی را که با هم متحد نمی سازد پیر و جوان را از یک سو و حتی دوست دختر اسبق و دوست دختر اسبق تر را از سوی دیگر
که این
آخری تعجب همگان را برانگیخته است که چطور همچین اتفاقی می افتد تازه وقتی
مطلع می شویم که اسبق از اسبق تر چیزهایی فراوان می داند و باز هم حس نوع
دوستی اش اجازه همکاری نکردن نمی دهد تعجبمان چند چندان می شود ولی به طور
کلی این حس نوع دوستی است و نمی شود کاری با آن کرد و این حس آنقدر زمانی
به آدمیان فشار می آورد که مغز به بیکار ترین عضو تبدیل می شود و فکر نمی
شود که عمری است که ریکوردر بر روی موبایل است و با کابل میتوان پیام ها
را روی کامپیوتر ریخت و کلا یاهو همچنان پا برجاست و بد طینتی همچنان در
درون آدم وجود دارد و این 4 آپشن آخری چه کارها که برای حرف آوردن و حرف
بردن نمی کنند خصوصا که بدانند شخصی دیگری را چگونه دوست دارد و برای خراب
شدن این حس ، عنودان در کمینند و ای کاش این افراد کمی به گذشته فکر می
کردند
ولی ما تمام این مباحث و مشکلات را به خدا واگذار می کنیم و بار دیگر ندای فقط خدا را سر می دهیم اما در کنار همه این مسائل این را هم قرار می دهیم که دنیا کلا کوچک تر از این حرفاست و ما در طول تاریخ چه چیزها که ندیدیم که همگی به این جمله بر می گردد و کسانی دیده شده اند که روزگاری با کسی چگونه برخورد کردند روزی خدا چگونه به آن ها جواب داده اند
و جمع بندی نهایی مان را این می گذاریم که چه خوب است که ما بار دیگر بیایم و از زاویه ای دیگر به هر مسئله ای نگاه کنیم و نظاره گر باشیم که چه کردیم و یک بار هم که شده این من که خود خواه ترین خود خواه ترین هاست راکنار بگذاریم و ببینیم که چه کار کردیم و اگر این کار را به ظرافت تمام انجام دهیم به اصل اعمالمان پی می بریم و تنها این جمله را برایشان داریم
منتظر باش. اما. معطل نشو.
تحمل کن. اما توقف نکن.
قاطع باش. اما لج باز نباش.
صریح باش. اما گستاخ نباش.
بگو آره. اما نگو حتما.
بگو نه. اما نگو ابدا.
تصمیم بگیر. اما با مشورت.
نظر بده. اما نه عجولانه
و در آخر از اینکه تحمل کردید و این نوشته بلند ما را خواندید کمال تشکر را می کنیم و از اینکه آن را خواندید و زیاد از آن متوجه نشدید هم عذر ما را بپذیرید باز هم بگذارید به حساب نفهمی مادر زادی اینجانب و چنانچه دوست دارید ما را مجازات کنید هم می توانید ما را به دیوار بکوبانید و هم به کنج کنترل پنلمان بفرستید و اگر شما می پندارید که آن را در حالت مستی نوشتیم به شما می گوییم که این طور نبوده است چون اولا مستی در اسلام حرام است و دوما با هر بطر 37 تومان کسی سراغ این لهو و لعب ها نمی رود و ما کاملا هم موقع نوشتن هوشیار بودیم
زبان همچنان پرکار است و صد افسوس که انگشتان دست دیگر یاری نمی کند
شما را به خدا می سپارم و از شما می خواهم به حرف ها خوب فکر کنید و دلیل آنکه کمی دور از فهم بود این است که ما مخاطب آنی هستیم که دوست دارد فکر کند و تصمیم بگیرد و این را هم می گویم که اگر روزی تمام اسرار این نوشته کشف شود به بهترین نوشته ها تبدیل خواهد شد و ثابت می شود کلمه چه قدرت زاید الوصفی می تواند داشته باشد
خدا به همراهتان
و به امیر گفتم پسورد اینو بده ، (این تنها چیزی بود که راجع بهش نقشه نداشتم و فکرم نمی کردم همین قضیه خنجری از پشت برای من بشه
)


؟؟ عملا با اختراعش دنیا را دگرگون خواهد کرد و جالب اینه که من به راحتی حماقت خودم رو به رخ کشیدم و گفتم :

، مینیاتور ، عروس گردان شبکه جام جم و ... رو مشتاقانه ادامه میداد و حتی با گفتن این گفتار من قهقهه ای بی مانند زد :
حتی متنی که چجوری بهش بگم هم آماده کرده بودم 
و این چنین محبوبیت این خرمگس
ببخشید شاپرک رو دو چندان کردم 






و در موضوعی که حتی به اون ربطی هم پیدا نمی کنه اون قدر نقشش پر رنگ میشه که به یکباره میبینیم نقش اول شده 



و اینچنین با اعتبار من بازی شد بخوانید از زبان برنده این حماسه یعنی امیر رحمانی :
) ، دوستان من
توجه شما را به حماسه ای تکرار ناپذیر جلب می کنم که واقعا ارزش داشت در موزه و در یک تاپیک جداگانه قرار بگیره 
فقط متن این حماسه رو می ذارم و این شما را کفایت می کند تا زمانیکه این
فروم باقیست. البته مکالمات خصوصی و صحبتهای میان 2 برادر و بی مربوط به
حماسه ، + 18 و گاها + 23 به علاوه ی شکلک ها به دلیل محدودیت حذف گردیدند
و یا سانسور شدند. علامت سوالات هم حذف شدند که فرم صفحه بهم نخورد و به
دلیل احترام به حریم خصوصی کاربر فقط مبحث خود حماسه ذکر می گردد 

واقعا نمی تونید تصور کنید چه حسی داشتم هنگام این گفت و گو
اولش خواستم با 2 تا پسورد سر کارش بذارم بعد دیدم مراحل رو مرحله به مرحله داره پیش می ره گفتم استعداد حماسه شدنش بالاست
هومن جیگرم می دونم می خوای جِرم بدی الان ولی جیگولی من همون اول گفتم پسورد نمی خواد باید گوش می کردی
جیگرتُ برم که اینقدر مشتاقانه هر مرحله رو پیگیری می کردی تا به فروغ جاویدان برسی
واقعا شب فراموش نشدنی رو رقم زد هومن لادن ، ای محبوب دل ها
حمزه اگه جز این بوده نام ببر
به هر حال آحاد باید در جریان حماسه های سایت وطنی قرار بگیرن
حالا برو تو کنترل پنل

خوب از اين مسائل گذر مي كنيم و ميپردازيم به پروژه دانشگاه !! البته نه خود دانشگاه بلكه حواشي اون و حتما ميدونيد حواشي هميشه از اصل موضوع جذاب تر بوده
بعد از بازي در آوردن هفته پيش بر سر دادن واحد ها اين شنبه بلند شدم رفتم دانشگاه !! ديگه يه راست رفتيم مديريت دانشكده فني !! ديدم اوه چه خبره !! جمعيت زيادي اعم از مذكرين و مونثين سمت يه نفر كه همون آقاي مدير باشه حمله آوردند و هر كدوم درخواست هاي خودشونو با صداي بلند ميخوان !! يكي برگه اخراجي دستشه !! يكي انتقالي ميخواد يكي مثل من دنبال واحداشه !! يكي هم بود كه بسي خوشحال به نظر ميرسيد و هنوز ترم شروع نشده بود دنبال برگه مرخصي بود !! جمعيت رو ديديم و در همان لحظه بسيار گرخيديم ! چند قدم به عقب برداشته !! نگاهي به سمت چپ كه همون پنجره باشه انداختم !! ديدگان به تاكسي ها خيره شده بود و ندايي در دل ميگفت هومن امروزو بي خيال برو فردا بيا !! كم كم داشت اين وسوسه بر من چيره ميشد كه با خودم گفتم بابا بي خيال كي حال داره فردا بياد همين الان تا 2 3 هم شده وايميسيم كارمون راه ميوفته !! همين شد كه به جمعيت پيوستم !! جمعيت هي كم تر ميشد !! در اون بين يه دختر خانوم زيبارو هم در كنار ما ايستاده بود و با ندايي بسيار دلنشين گفت آقا شما هم ورودي هستيد ؟؟!! در اين لحظه قلب تعداد تپش 50 تا در دقيقه روجايز نشمرد و كار خودشو با تعداد 180 تپش در دقيقه پي گرفت !! البته فكر نكنيد بنده بي جنبه تشريف دارم علت اين بود كه ايشون با لحن بسيار لطيفي بنده رو خطاب قرار دادند !! گفتم بله چطور خانوم ؟ با همون لحن ذكر شده گفت اخه هي ميگه برو امور مالي برگه بگير منم رفتم هي پاسم ميدن اينجا ميدن اونجا !! دل اروم زمزمه كرد اخي هومن فدات شه !! ولي زبان گفت : خوب از ايشون بپرسيد!! گفت اينكه جواب نميده از بس سرش شلوغه !! به ياد فيلم هاي مرحوم فردين حس فرديني بر تن و روح من قالب شد و گفتم من ازش ميپ رسم و با پرشي فوق العاده و صدايي دو چندان بلندتر و رسا تر از پيش گفتم آقاي زند ايشون اينطوري ميگن رسيدگي كنيد ديگه !! ديدگان آقاي زند به من دوخته شد !! دندون هايش بر هم اومد و دندون اسياي بالايي شروع به ساييدن همتاي پاييني خود كرد !! و گفت شما به كار خودت برس !! و من در اين لحظه فهميدم چه تفاوت هاي فاحشي بين من و فردين وجود داره خلاصه كار اين خانوم هم انجام شد و نوبت به ما رسيد و برگه مارو گرفت و شماره دانشجويي مارو تايپ كرد و گفت پرينت شما دانشكده بغليه !! دل سر اعتراض باز كرد و گفت اي دهنتو ايزوگام ! خوب زودتر ميگفتي !! از فني زدم بيرون و رفتم دانشكده بغلي كه علوم پايه نام داشت !!پله رو رفتم بالا !! در راه پله ، زير پله ، لب پنجره ، زير پنجره ، دم كلاس ، توي كلاس ، تو سطل آشغال ، توي سايت ، توي ابدارخونه و همه و همه پر از موجود مونث بود !!!! اوووووو گويا اين همون بهشت برين است كه پيش از اين وعده اش داده شده بود !! در اين حين مردي قد بلند و سيبيل هاي نا فرم در جلوي من ظاهر شد و به من ثابت كرد نه !! اين تصوري بس اشتباه بود !! به اتاق اساتيد رفتم و گفتم از اينجا بايد پرينتمو بگيرم گفت نه برو بيرون ساختمون پشت همين ساختمون اونجا ميدن !! آن محفل رو ترك گفتم و راه خروج رو پيش گرفتم !! به جايي كه گفته بود اومدم ! نه !! اره !! چي ميبينيم !؟! جمعيتي وحشتناك به صورت صف لرزه بر طول و عرض من انداخت ! و من رو به ياد روز رفتن ايران به جام جهاني و اون جمعيتي كه ريختن بيرون انداخت !! به يكي از اونا گفتم آقا شما هم اومديد پرينتتونو بگيريد ؟! گفت ما اومديم فيشو ثبت كنيم منم گفتم پس حتما كار مارو راحت و بدون صف راه ميندازند ديگه ! راه مستقيم رو پيش گرفتم رفتم و رفتم تا اينكه يه عدد پا كه جلوي حركت را گرفته بود و توسط شلواري مشكي رنگ پوشانده شده بود جلوي راه رو گرفت و گفت كجا ؟سر رو به بالا هدايت كردم مردي بود تقريبا 2.5 متري و گفتم ميخوام پرينتمو بگيرم !! گفت برو تو صف !! گفتم 22ام ثبت كردم كي حال داره بره تو اين صف يه دقيقه ميخوام پرينتمو بگيرم ديگه ! گفت گفتم برو تو صف ! گفتم من الاف كه نيستم !! ديد نه گويا رقيبش بسيار قدرتمنده !! با يك حركت تكنيكي و دريبل ايشون و چند نفر ديگه كه رونالدينيو در روز هاي اوج خودش سعي مي كرد انجام بده خودمو به اونور ميله ها رسوندم و در عرض دو سه دقيقه پرينتمو گرفتم !! داشتم بر ميگشتم كه جواني بسيار رعنا توجهمو به خودش جلب كرد !! بلههههههه ايشون كسي نبود جز شاهين دوست و همكلاسي عزيز من در پيش دانشگاهي !! صداش كردم و يكديگر رو در آغوش گرفتيم و صحنه اي بسيار رومانتيك بر اونجا چيره شد !! اون عمران قبول شده بود !! گفتم به ! دست روزگار هم دانشگاهيمونم كرد !! گفتم كلاس داري مگه ؟! گفت نه اومدم شرايط اجتماعي حاكم بر اين منطقه رو بسنجم !! گفت تا كي اينجايي گفتم وايميسم كارت راه بيوفته !! گفت من 1 ساعتي هستم ! گفتم باشه و شروع كرديم به قدم زدن توي دانشگاه !! اين شاهين ما خيلي خوشتيب و خوش استايل و صد البته دختر كش تشريف داره بطوريكه با راه رفتن ما گردن دخترا به شكل جالبي چرخيده و چشم هايشون با زوم اپتيكا 4 و زوم ديجيتال 16اين جوان رو هدف قرار ميداد !! با هم يه ساعتي در دانشگاه بوديم و گفتيم و خنديديم !! بعد راه رفتن رو پيش گرفتيم و اون محل رو ترك گفتيم !!
تا پست بعدي كه ايشالا زياد با اين يكي فاصله نداره خداحافظ !